-
با خودم لج می کنم!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 12:00
وقتی با والدینش لج کرد... آینده اش را کج کرد...!
-
ببخش!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:58
ببخش اگر جایت تنگ است! اگر در و دیوارها یک بند تکان می خورند!! اگر سر و صدا نمی گذارد لحظه ای استراحت کنی! ولی این بهترین جایی بود که می توانستم تو را در آن جا سکونت دهم... ببخش که قلبم جای مناسبی برای زندگی کردن نیست!!!
-
عادت های قدیمی...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:54
درست ۵ روز و ۱۰ ساعت است که پشت پنجره نیامده ای! دلواپسم... نکند عادت های قدیمی ات را ترک کرده باشی!!!
-
دستم از دنیا کوتاه شد!!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:52
خودت هم نمی دانیچند بار گیسوان بلندت مرا نجات داده اند؟! هر بار که دستم از دنیا کوتاه می شد!!!
-
بهانه است!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:49
این تب و لرزها تمامش بهانه است! تا شاید لحظه ای دستت را بر پیشانی ام بگذاری و حس کنم که مالک تمام دنیا شده ام!!!
-
کاش...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:47
کاش یک آن برای من بودی... کاش یک لحظه لحظه هایت را با وجود من تلخ می کردی... کاش چشم هایم از زلال چشمانت آب می خورد... کاش نفس هایم از شمیم نفس های تو بوی قداست می گرفت...
-
حادثه ی تلخ!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:33
خیلی وقت است که دیگر چای را با قند نمی نوشم! می خواهم عادت کنم به تلخی... و خوب می دانم که روزی آن قدر به تلخی چشمانت عادت می کنم که شیرینی خنده هایت دلم را خواهد زد!! بگذار ببینم کی بود بار آخری که منحنی لبخند می کشیدی روی نمودار شادی هایت... یک سال؟ دو سال؟ نه! انگار هزار سال نوری است که از کهکشان خنده هایت خبری...
-
نفس هایت بوی تازه ای می دهند!!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:22
چقدر دیر آمدی اما می دانم اگر تو هم مرا دوست داشتی آن قدر که من تو را... زودتر می آمدی! حالا که آمده ای خوشحال نیستم!! دلیلش برایم مبهم است... چرایش را جوابی نیافتم... اما انتظارت طعم دیگری داشت! می دانی؟ نفس هایت بوی تازه ای می دهند!! شاید با یکی...نه! نه!! حتما عطرت را عوض کرده ای...!!!
-
خاطراتت در ذهنم مانده اند!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:15
خاطراتت در ذهنم مانده اند! بین قاصدک های خسته در جمع رویاهای یخ زده ی بچگانه... یا شاید نشسته اند میان عکس های یادگاری؛ ولی روزی خواهند مرد!! من بعد از تو راه خورشید را یاد گرفته ام! خاطراتت آن جا می سوزند...
-
دور اندیشی
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:07
دلم برای دستمال کاغذی های خانه مان می سوزد؛ هر شب به جای آرام گرفتن و خوابیدن در اشک های من غرق می شوند...
-
چرت می گفت!!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 11:03
آدم نابابی را دیدم... که یا چرت می زد یا چرت می گفت!!!
-
وقتی رفت من به انتظار آمدنش نشستم...!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:56
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم... وقتی دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم... وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم... وقتی که او تمام کرد من شروع کردم... وقتی او تمام شد من آغاز شدم... و چه سخت است تنها متولد شدن! مثل تنها زندگی کردن است... مثل تنها مردن است...!!! دکتر علی شریعتی
-
کاش دیوار نبود...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:49
اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم! همه وسعت دنیایک خانه می شد و تمام محتوای سفره سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد... دکتر علی شریعتی
-
تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:43
اگر عشق ارتفاع داشت... من زمین را زیرپای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی! آن گاه شاید پرچم های کهربایی مرا در قله ها به تمسخر نمی گرفتی... دکتر علی شریعتی
-
کلاه روی سر...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:35
بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند... مثل این که کسی کلاه روی سرش باشد و آن را بجوید...! موریس مترلینگ
-
گریه چرا؟
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:31
گریه چرا؟ فتح را آرزو کنید... استیفن گرین
-
همه این جورند!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:29
بدترین و خطرناک ترین کلمات این است... همه این جورند! تولستوی
-
دوستم داری...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:28
همه چیز از جایی شروع شد که گفتی دوستم داری... گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی بهانه ای کافیست!
-
نرنج!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:25
اگر نامه ای از من سویت نمی آید... نرنج! هرچه من می نویسم اشک پاک می کند...
-
بیهوده تلاش نمی کنم!!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:23
بیهوده تلاش نمی کنم! دیگر هیچ تویی با من ما نمی شود... تو را من تو کردم!! در همین چند سطر عاشقانه...
-
یادت را از من نگیر!
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:19
یادت را از من نگیر! بگذار من هم مثل سهراب بگویم : دل خوشی ها کم نیست...
-
خواب...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:15
اگر خواب حقیقت داشت... همیشه با تو در آن ساحل لبریز از ناباوری بودم...! دکتر علی شریعتی
-
قدیمی شدن دوستی...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:12
گذر تک تک این ثانیه های سپری گذشته ی عمر به قدیمی شدن دوستی ات می ارزد...
-
یاد تو را...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:10
به باغ سوخته خاطراتم قسم... درخت یاد تو را باغبانی خواهم کرد...!
-
فراموشت نمی کنم!با این که گناه است...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:08
نبودن هیچ کس سخت نیست! فراموش کردن یک بودن سخت است!!!
-
کجا فرستادی؟
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 10:05
خدایا این قسمت راکجا فرستادی؟ که هر وقت نوبت من شد می گویند نیست...
-
خبری برای دوستان!!!!!!!!!!
شنبه 18 آذرماه سال 1391 13:04
نوشته های اینجانب (برتینا) در روزنامه به چاپ می رسد... در صورت تمایل می توانید مراجعه کرده و نظر دهید... با تشکر! دوشنبه ها روزنامه جام جم : ضمیمه چاردیواری؛صفحه ی بروبچ راستی... چند هفته است که می فرستم و چاپ میشه!!خوشحال می شوم ببینید...
-
صفر را بستند!
شنبه 18 آذرماه سال 1391 12:58
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم! از شما چه پنهان ما از درون زنگ زده ایم... حسین پناهی
-
پر از دلتنگی...
شنبه 18 آذرماه سال 1391 12:56
آنچه از من تا تو گسترده گشته فاصله نیست... دنیایی است پر از دلتنگی...!
-
خودتان را تکان دهید!
شنبه 18 آذرماه سال 1391 12:54
برای تکان دادن خودتان از سرتان کمک بگیرید... اما برای تکان دادن دیگران از قلبتان!