-
تو...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:31
شاید تو... سکوت میان کلامم باشی! دیده نمی شوی اما من تو را احساس می کنم!! شاید تو... هیاهوی قلبم باشی! شنیده نمی شوی اما من تو را نفس می کشم!!!
-
نفرین!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:28
خوب هم که باشی از بس بدی دیده اند خوبی هایت را باور نمی کنند! نفرین به شهری که در آن غریبه ها آشنا ترند...
-
فراموشی...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:24
کسانی که دوستشان دارم مرور می کنم... تا خاموشی ام نشان فراموشی نباشد...
-
هشدار!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:21
مراقب گرمای دلت باش! تا کاری که زمستان کرد زندگی با دلت نکند!!!
-
فدای تو...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:19
من و دلم هم نفسیم با نفس خیال تو... نفسم هم نفسم هر نفسم فدای تو...!
-
از بغض!!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:16
بی حس شده ام از درد! از بغض!! فقط گاهی خط اشکی می سوزاند صورتم را... به طور کاملا تلخی آرومم!!!
-
شکستنی...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:11
دیگر احتیاط لازم نیست... شکستنی ها شکست! هر طور مایلید حمل کنید...!!!
-
دل به دریا نزده ای...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:09
حبس کرده ای خود را در خویشتن و از چهچهه بلبلان در باغ ها می نویسی؟ تویی که تا کنون دل به دریا نزده ای چه می دانی غرق شدن یعنی چه؟ از دور نظاره گری و توصیف می کنی غافل از این که نوشته های من میدان دیده... منی که خاک صحنه دفتر خاطراتم بود... نوشته هایم صدبار از نوشته های تو کارگرتر است! آری... مسئله این است : باید هملت...
-
مرد باش!مثل آن موقع که گفتی تنهایم نمی گذاری ولی نامردانه رفتی..
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:01
دیگر تقدیر را برای نیامدنت بهانه نکن! مرد باش و بگو نخواستی و نیامدی...!!!
-
قول مردانه می دهم!از همان هایی که تو می دادی و می زدی زیرشان...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:57
بیا تمامش کنیم... همه چیز را... که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور شوی به ماندن! نگران نباش!! قول می دهم کسی جای تو را نمی گیرد اما... تو فراموشم کن! بی خیال من!! بی خیال همه ی خاطره های ریز و درشتی که جا گذاشتی... بی خیال دفترهایی که یکی بعد دیگری پر می شدند از نامه هایی که تو هرگز نخواندی... بی خیال دلی که...
-
دوستت دارم...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:47
دوستت دارم هایی که می گفتی بازی با کلمات بود یا بازی با احساس من؟ هر چند حرف هایت هر چقدر هم تلخ باشد برای من شیرین است...
-
تکراری است!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:45
هر روز تکراری است! صبح هم ماجرای ساده ای است... گنجشک ها بی خودی شلوغش می کنند!!!
-
بگو...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:43
بگو تمام تو مال من است... دلم می خواهد حسادت کنم به خودم!
-
فریب ظاهرشان را نخور!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:41
گاهی دلت می خواهد از دید بعضی آدم ها پنهان بمانی... آدم هایی که مدام توی زندگیت سرک می کشند و با ژست صمیمیت داشته هایت را می شمارند... احساساتت را خط کشی می کنند و اشتباهاتت را سرزنش می کنند... به چیزهایی که خود ندارند حسادت می کنند... دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت وآن ها را بزرگ و بزرگ تر می کنند... و هر کاری که...
-
آدم نمی بینم!!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:32
دختران بی تقصیرند! این روزها آدم نمی بینند تا برایش حوا باشند...!
-
گوشه ی دیوار!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:31
روی هر شانه سری وقت وداع می گرید... سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست...
-
برو...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:29
برای کشتن من مرا له نکن! برو... خاطراتت مرا خواهد کشت!!!
-
شب...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:27
شب قصیده ای است بلند که ازگیسوان تو آب می خورد! و من دوست می دارم گیسوانت را وقتی که بر روی شانه هایت خوابیده...
-
بوی مردانگی اش...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:25
عاشق مردی شده ام که بوی مردانگی اش غرور زنانه ام را دیوانه می کند...
-
فاصله ها...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:23
فقط آمدنت روی فاصله ها را کم می کند... کم کن فاصله را...
-
دنیا دو روز است...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:21
... فراموشت می کردم اگر دو روز دنیا انقدر طولانی نبود
-
جرم من!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 10:16
من آن خزان زده ی برگم که باغبان طبیعت برون فکنده ز باغم به جرم چهره ی زردم...
-
فریفتی...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 10:18
گیرم که خلق جهان را به دروغی فریفتی... با دست انتقام طبیعت چه می کنی؟!
-
اینجا...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 10:15
اینجا تنها سرزمینی است که متضاد باکره فاحشه است! با تو که بخوابد فرشته ای است... با دیگری که بخوابد فاحشه ای بیش نیست!!
-
چشمت را نبند!
شنبه 25 آذرماه سال 1391 10:10
چشمت را نبند! این چشم بندی های تو جهانم را محو می کند...
-
خدایا...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 09:51
خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار! خسته ام... یا طلبم را بده!! یا طلبت را بگیر...!!!
-
می دری...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 09:48
تو یک آهویی... من یک پلنگم! این بار داستان وحش برعکس است!! تو من را می دری...
-
نمی گریزم!
شنبه 25 آذرماه سال 1391 09:45
تو یک قفس هستی... و من تنها پرنده ی دنیا که از قفس نمی گریزد...!
-
اندازه...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 09:40
می پرسی : چقدر دوستم داری؟ می خندم! جهان را متر کرده ای؟!
-
غریق!
شنبه 25 آذرماه سال 1391 09:26
در دریای عشقت غرق می شوم... نجاتم نده!