-
مست...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 11:39
کوچه بوی تو را دارد... و من در طواف روزانه خود تو را بو می کشم... من مست می شوم...
-
رد پای تو...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 11:30
کوچه میزبان هزار ردپاست... هزار ردپا از هزار آدم... آدم ها تو نیستند! تو یکی هستی... کوچه میزبان ردپاست... من ردپای هزار و یکم هستم!! ردپایی مرکب از هزار ردپا... تا یک ردپا با ردپای تو یکسان باشد! همان جا که قلبم می ایستد ردپای توست...
-
ضمانت!!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 11:21
تو سفر کرده... دل من صد قافله... دعا می کنم : خدایا به سلامت دارش! برای خدا شرط هم می گذارم : هر کجا هست... خدا من را دوست دارد... و من تو را دوست دارم... سلامتی ات تضمین شد!!!
-
فریاد!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 11:14
چشم هایم عشق را فریاد می زنند! دست هایم... گریه هایم... حتی خنده هایم... چه کسی گفته بود عاشق فریاد نمی زند؟!
-
تله پاتی...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 11:07
خوبم! یک دفعه غم می آید... نیازی به جست و جوی دلیل نیست!! تو جایی در دور دست ها غمگین شده ای...
-
زنجیرم کن!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 11:01
من مجنونم! بیا زنجیرم کن!! نه نگران نباش! به تو آسیبی نمی زنم...
-
روح!!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:57
من مرده ام... گفته بودم به تو اگر بگویی بمیر! می میرم!! تو شوخی کردی اما... من جدی گرفتم! حالا یک روح سرگردانم...
-
یادت رفته...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:51
می پرسی : دو دو تا؟ یادت رفته... عشق تو همه جدول های ضرب را از یادم برده است...
-
عروسکی!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:48
تو یک عروسکی! اما چند شخصیت داری... نمی دانستم!! عروسک ها هم چند شخصیتی می شوند؟
-
پینوکیو...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:43
عروسک جان! نقش ثابت تو پینوکیو است... برای دیگران پینوکیوی خیمه شب بازی... برای من پینوکیوی هوشمند...!
-
از سنگ شده ام...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:38
وقتی دیگر کمتر اشک می ریزم نمی دانم بزرگ شده ام یا از سنگ شده ام...
-
تویی...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:36
نفس کم آورده ام! به من ماسک اکسیژن وصل می کنند... تاثیری ندارد!! بیچاره ها نمی دانند اکسیژن من تویی...
-
می میرم...!!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:34
هوا... آب... غذا... تو هوایی! یک لحظه که نباشی می میرم...!!!
-
دایره است!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:31
عشقت دایره است! تعادل روحم را به هم ریخته...
-
درد دارم!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:29
سوزن می زنی در جسمم... در روحم... درد دارم! اما... می گویم باز هم...
-
تلخ است!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:27
چای را انتظاری نیست؛ تلخ است! اگر تنهایش بگذاری سرد می شود... اما مرا انتظاری هست؛ نکند تلخ شوم!! یا که از تنهایی سرد...!
-
طلا و مس...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:24
شاید طلا و مس قابل مقایسه باشند... اما هرگز یک طلا را با آجر مقایسه نکن...!
-
نترس!!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:22
محبت را باز کن! نترس!! پوچ هم که باشد در دست تو گل می شود...
-
نمی خواهم...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:20
نمی پرسم دوستم داری یا نه؟ نمی خواهم دروغ بگویی...
-
می خندم...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:18
می پرسی چند کیلو دوستم داری؟ می خندم... برای این همه وزن ترازویی اختراع نشده!
-
غمگینم!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:16
غمگینم! مثل عکس اعلامیه ام که لبخندش بدجوری اشک آدم را در می آورد...
-
گذشته ها را خواهم بخشید!
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:12
گذشته های دور را خواهم بخشید! زیرا آنان هم چون کفش های کودکی ام نه تنها برایم کوچک اند... بلکه با آن ها از برداشتن گام های بلند عاجزم!!
-
ار پاییز عاشق تو بوده ام...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:59
وقتی که یلدا هم گذشت و من هنوز بلندترین شب های سال را تجربه می کردم... وقتی که فصل داشت عوض می شد و هر تغییری بیشتر من را مضطرب می کرد... وقتی که هوا داشت رو به سرد شدن می رفت... تازه فهمیدم من از پاییز عاشق تو بوده ام! حالا در این منظره ی برفی چطور با یاد آن روز خاطره بازی کنم؟
-
خجالت!!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:52
به معتاد گفتم چه می کشی؟ گفت : خجالت!!!
-
دیر!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:50
دیر آمدی باران... دیر! من در جایی در حجم نبودن کسی خشکیدم...
-
گریز...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:47
آشوبی تو... آرام بخش می خورم برای گریز... بلوای تو درمان ندارد...!!!
-
تو...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:45
تلخی تو... شیرینی تو... دکتر می گوید حس چشایی ام را از دست داده ام...!!!
-
بزرگ شو!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:43
می گویی : بزرگ شو! وقتی به تو نزدیکم بزرگسالی محال است!! محال را جستجو می کنم... هر روز... هر ساعت... هر لحظه...
-
مجنون!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:39
شنیدم که لیلی زن بود... شنیدم که عاشق داشت... عاشقی به فرط عشق,مجنون! شنیدم که مجنون مرد بود... من یک زنم! تو یک مرد هستی... من یک زنم!! فرط عشق, مجنون! مجنون قصه ها را باور ندارم!! مجنون نام کوچک یک زن بود...
-
یگانه هستی من!!!!!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 11:34
دردناک است دوست بداری و گمان کنی دوستت دارد! حال آنکه او یگانه هستی تو باشد و تو یکی از هزاران لذت او...!