-
دلتنگی ثبات دلم...!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:44
گاهی نزدیک می شوی... گاهی دور... ولی نه نزدیک می شود... نه دور... دلتنگی ثبات دلم...!
-
فسمت...
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:41
چه کلمه ی مظلومی است قسمت... تمام تقصیرهای ما را به عهده می گیرد...!!!
-
ژاکتی از تار و پود خاطره!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:39
روی صندلی کنار شومینه نشسته بودی و آرام با ضربان قلبم بالا و پایین می شدی... روی دوشت عین مادربزرگ ها شالی انداخته بودی از نفس های من... من اما روی زمین نشسته بودم و با کاموای محبت و با میل های عشق چشمانم را به چشمانت می بافتم... یک دانه زیر یک دانه رو... حاصلش اکنون شده یک ژاکت! پر از خاطره و امیال باور نکردنی ما......
-
می دانی...
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:33
ماه آخر پاییز بود... من بودم و تو... اولین بار نبود که می دیدمت! نگاهت کردم نگاهم کردی... نگاهم گره خورد به نگاهت اما نگاهت بی تفاوت بود و بی اعتنا!! خندیدم نخندیدی... ماه اول پاییز بود همین چند روز پیش... ده ماه می گذشت از آن اتفاق... آن پاییز عاشقت بودم ولی نمی دانستی! این پاییز دوستت دارم و می دانی...
-
می گویند مواظب خودت باش!ولی دروغ می گویند...
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:23
زمان ما وقتی بعد از صد سال به کسی می گفتیم : مواظب خودت باش! یعنی عاشقش بودیم... دوستش داشتیم... برایمان مهم بود... و او نیز می فهمید ذره ذره احساسمان را!! امروز... همه می گویند بی یکدیگر می میرند! اما... یک دقیقه بعد حیاتی دوباره می یابند با هر کسی که از راه برسد!!!
-
حق دارید!!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:22
تو و قلب سردت حق دارید! این روزها برای تازه نگه داشتن هر چیزی آن را در یخچال می گذارند!
-
فکر این روزها را کرده بودند!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:20
پدر و مادرم فکر این روزها را کرده بودند! برای همین همیشه همه چیز را بالای کمد می گذاشتند تا دستمان به آن ها نرسد!!!
-
قابل تحمل!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:17
فقط با لبخند توست که زمین قابل تحمل می شود!!!
-
شب را دعوت می کنم...!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:16
با خاموش کردن چراغ... شب را به اتاقم دعوت می کنم...!
-
حقیقت را کشف کردم!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:14
وقتی به دنبال خودم می گشتم حقیقت را کشف کردم! در راه حقیقت به عشق رسیدم... در پی عشق خدا را دریافتم!! و در خدا به همه چیز رسیدم!!!
-
اجبار کوه بود!!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:11
ایستادن اجبار کوه بود! رفتن سرنوشت آب... افتادن تقدیر برگ... و صبر پاداش آدمی!! پس بی هیچ چشم داشتی حراج محبت کنیم که همه ی ما فقط خاطره ایم...!!!
-
نیا باران!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:06
نیا باران! عاشقانه اش نکن!! من و او ما نمی شویم...
-
حسرت...
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:05
شده ام خارپشتی که تیغ هایش دنیای امنی برایش ساخته... اما حسرت نوازشی را بر دلش گذاشته است...!
-
گریه های بی صدا...
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:02
همه مرا با خنده های بلند می شناسند! بیچاره بالشم با گریه های بی صدا...
-
معابد جهان!
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 11:00
قلب پاک از تمام معابد جهان مقدس تر است! برای داشتنش خرسند باش...!!!
-
دور از تو...
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 10:58
باران آهنگ تنهایی من است دور از تو... بر ناودان چشم هایم ضرب غم می زند!
-
نوشته ی خودم (برتینا) :آره دقیقا با توام نامرد!تو.....
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:38
تو لایق شکوفه ها و هوای بهاری شهر من نیستی! لیاقت تو... همان سرمای زمستان و طاقت فرسای شهرت است که... سرت را با معشوقه ات گرم کنی................................!!!!!
-
من می روم!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:34
من می روم! تو بمان با عروسک هایت و تمام عمر لباس های مرا... به قدشان اندازه کن!!!
-
عشق من این گونه است!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:26
عشق من این گونه است! که اگر تو در سفر باشی... من نیز نمازم را شکسته بخوانم...!!!
-
با حرف هایمان آدم می کشیم!!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:23
آنقدر میوه های سم پاشی شده به خوردمان دادند که این روزها با حرف هایمان هم آدم می کشیم...!!!
-
تراشکار ماهری شده ام!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:19
تراشکار ماهری شده ام بس که تو نیامدی و من برای دلم بهانه تراشیدم...!
-
هرگز نیا!!!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:17
وقت رفتن است! امشب بالشم بوی شیرین رفتن می دهد!! چقدر این بو را عاشقم... بیشتر از من اشکی نریز... آهی نکش... حتی هرگز نیا!! قدم هایت تنم را در خواب ابدی هم می لرزاند...!!!
-
حرفی بزن!!!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:13
ای یگانه ترین یار در این تنهیی چیزی بگو! صدای باران بود که سکوت شب را می شکست... باران که می بارد نگاهت را می جویم!! با من بیا... با من از عشق چیزی بگو! سکوت تو نفس گیر است...حرفی بزن!!!
-
راهی...
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:09
باید امشب بروم! باید امشب کوله باری را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم و به سویی بروم که تو در آنجایی... باید امشب با تو به سپیده برسم!! با من از این شب و تنهایی گذر کن! آغوشی باش تا با تو به فردا برسم!! باید امشب در پی تو راهی شوم...
-
قاب نگاه!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:05
در این جاده ی دو سر سوخت چشمانم نظاره گر گام هایت هستند! چه آهسته از میان قاب نگاهم دور می شوی... کاش وسعت این نگاه به اندازه ی تمام گام های نرفته ات بود!! نمی دانم... نمی دانم آمدنت را حیران بنگرم یا رفتنت را مات!!!
-
ساعت شنی...
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 11:00
همین جا رو به رویم ایستادی... ولی لنگار یک دنیا از من دوری! واحد فاصله که همیشه خط کش نیست!! چشم های تو شهادت دروغ دادند و گرنه تو از اول هم عاشق نبودی... این بار دیگر باید بهش فکر کنم! به ندیدنت بعد از این... اما فکر نمی کنم بتوانم...نه!! باز هم فکر نمی کنم... کاش می شد مثل یک ساعت شنی تو را برگرداند تا از اول شروع...
-
گرگ شد!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 10:54
از چوپان پیری که توان چوپانی نداشت پرسیدند چه خبر؟ با لحن تلخی گفت : گرگ شد! آن بره ای که نوازشش می کردم!!!
-
انسان ها...
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 10:52
این روزها انسان ها به جای شرافت... شر و آفت را یاد گرفته اند!
-
بگذار...
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 10:50
بگذار برای هم باشیم! نه به جای هم...
-
خواهی برد!!
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 10:48
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی... نترس! خواهی برد!! چرا که پروردگارمهربان هر دو دستش پر است... الهی دوستانم را دست خالی مگذار! شکرانه اش با من...!!!