-
جور دیگر دیدم...
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 08:48
چشم ها را شستم... جور دیگر دیدم... باز هم فرقی نداشت! تو همانی بودی که باید دوست داشت...!
-
دلگیرم!!
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 08:45
خدایا دلگیرم! گفته بودی حق انتخاب با توست... چرا انتخابم در آغوش دیگری است؟
-
تلخ می گذرد!
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 08:43
تلخ می گذرد! این روزها را می گویم!! که قرار است از تو... که آرام جان لحظه هایم بودی... برای دلم... یک انسان معمولی بسازم...!!!
-
فوتبال!
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 08:41
کاشکی تو زندگی هم مثل بازی فوتبال وقتی داری از درد به خودت می پیچی داور بیاد بالای سرت و بپرسه : می تونی ادامه بدی؟؟؟؟؟
-
بگذار فراموش کنم...
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 08:38
آغوش گرمم باش! بگذار فراموش کنم لحظه هایی را که در سرمای بی کسی لرزیدم!!!
-
لازمت می شود...!
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 11:22
سهمیه هوای من هم برای تو! برای نفس نفس زدن در آغوش او لازمت می شود!!!!!
-
خفه نمی شوی؟؟؟؟؟
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 11:20
این روزها هوایم را نداری... خفه نمی شوی بدون من؟؟؟
-
زنده ام!
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 11:09
زنده ام! نه از جانی که مانده... از استخوان های لجبازی که روی هم ایستاده اند...!!!
-
طوری نمی شود فردا بدون من...
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 11:06
دیدی که سخت نیست تنها بدون من؟ دیدی که صبح می شود شب ها بدون من؟ این نبض زندگی بی وقفه می زند؛ فرقی نمی کند! با من... بدون من!! دیروز اگرچه سخت... امروز هم گذشت... طوری نمی شود فردا بدون من...
-
به همین راحتی...
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 11:02
شاید آرام تر می شدم فقط و فقط اگر می فهمیدی شعرهایم به همین راحتی که می خوانی نوشته نشده اند...!
-
خوابم نبرد!!
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 10:58
ساعت ها لالایی خواندند ولی خوابم نبرد! شبی که چشم های قهوه ای تو را نوشیدم...
-
دیگر دلم برایت نمی لرزد...
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 10:56
چقدر تلخ شده ام... آنقدر که حتی وقتی صدایت را می شنوم... احساس می کنم دیگر دلم برایت نمی لرزد...!
-
امتحان کرده ام...
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 10:52
من هر چه تلخی بود امتحان کرده ام... ولی دیدم هیچ چیز تلخ تر از ندیدنت نیست!!
-
فکر می کردم...
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 10:49
دلتنگم! نه برای تو... برای روزهایی که فکر می کردم دوستم داری...
-
فلسفه نباف شاعر!!
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 10:47
فلسفه نباف شاعر! چه ممکن... چه محال... چه جبر... چه اختیار... چه هر کوفت دیگری... او رفته است دیگر!!!
-
آدم خوب قصه های من!
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 10:44
آدم خوب قصه های من! دلتنگت شده ام... حجمش را می خواهی؟؟؟ خدا را تصور کن...
-
فریاد تنهایی!
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 10:35
فریادش را می شنوم در پایان اندیشه که در زندان است... و خنده هایش را می شنوم که در پایان شعر من گرفتار است... این همان تنهایی است که در لا به لای موهای من زمان را گم کرده و گرفتار دلم شده و دل از دلم نمی کند...
-
زمان دردی را دوا نکرد!
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 10:31
زمان هیچ دردی را دوا نکرد... این من بودم که به مرور زمان عادت کردم... و با این همه چه اجبار سختی است خنده... و باور کنید که من خوشحالم!
-
نوشته خودم(برتینا) : صفحه بروبچ ضمیمه چاردیواری
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 12:15
نوشته های من دوشنبه ها در روزنامه جام جم ضمیمه چاردیواری صفحه بروبچ چاپ می شود و من آدرس سایت رو در لینک های روزانه قرار می دهم. آدرس سایت : 4divari@jamejamonline.ir
-
خود را یافتم...
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:54
وقتی خود را یافتم... که به خدا دل باختم...
-
امروز یادم نباشد...
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:52
دفتر خاطرات می خواهم چه کار؟! وقتی شب ها به این امید می خوابم که فردا... امروز یادم نباشد...
-
حسادت نکن!
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:49
حسادت نکن! این که بعد از تو بغل گرفته ام... زانوی غم است...!
-
دلم پر است!
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:43
دلم پر است! پر پر پر... آنقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم می چکد...
-
سه نقطه...
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:39
دلم می سوزد... دلم برای سه نقطه ها می سوزد... که مجبورند بار همه ی حرف هایم را به دوش بکشند... تمام قصه ها... همه اشک ها... تمام دلتنگی هام... نا امیدی هام...
-
خدایا... برایم بگو!
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:36
خدایا... از تجربه ی تنهایی ات برایم بگو! این روزها سراپا گوشم...
-
آدم های دنیای من...
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:31
آدم های دنیای من فعل هایی را صرف می کنند تا برایش بصرفد...
-
حق نداری!!!
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:25
ببین... دلخوری... باش! عصبانی هستی... باش!! قهری... باش! هر چی می خوای باشی... باش!! ولی حق نداری با من حرف نزنی... فهمیدی؟
-
بی رحمانه ترین اتفاق هر روز من...
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:21
چشمانم را باز می کنم و تو نیستی! این بی رحمانه ترین اتفاق هر روز من است...
-
چقدر؟!
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:16
چقدر باید بگذرد؟ تا من در مرور خاطراتم وقتی از کنار تو رد می شوم تنم نلرزد... بغضم نگیرد...
-
جا مانده است...
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:11
شک ندارم که جا مانده است... قدری از احساست در سرزمین دلم... و گرنه این گونه نتیجه نمی داد عاشقانه هایم...!