-
دلم را می پیچم لای پتو!
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 11:05
دلم را می پیچم لای پتو! شاید سرما بخورد از بس که رفتار این روزهایت سرد است...
-
به درک!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 11:14
رفته ای؟ به درک! هنوز هم بهترین ها وجود دارند... دنبال کسی خواهم رفت که مرا به خاطر خودم بخواهد نه زاپاسی برای بازیچه بودن!!!
-
کودتای دلم!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 11:07
امشب یهو دلم کودتا کرد... تو رو می خواست... سرم رو کردم زیر بالشت آروم به دلم گفتم خفه شو... دوره دموکراسی گذشته... می زنم لهت می کنم!!!
-
تو خود بهشتی...
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 11:03
عاشق هوس های عاشقانه ام! دست هایت را به من بده... به جهنم که مرا به جهنم می برند به خاطر عشق بازی با تو!! تو خود بهشتی...
-
خدایا!!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 11:00
خدایا! همه از تو می خواهند بدهی... اما من از تو می خواهم بگیری!! خستگی... دلتنگی و غصه ها را از لحظه لحظه ی روزگار همه آن هایی که دوستشان دارم...!!!
-
همه شبیه هم نیستند!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:55
نه عزیز دلم... همه شبیه هم نیستند! برف برای دست های یخ کرده کودکان روستا نه زیباست و نه رمانتیک!!!
-
دست تو...
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:50
زمان دست توست... زمین دست توست... دنیا متلاشی می شود... وقتی دست روی دستم می گذاری...
-
کمی لبخند!!!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:48
دقت کردی؟! چند روزی است چهره زیبایت چیزی کم دارد! چیزی مثل... کمی لبخند!!!
-
مهم این است...
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:45
مهم نیست شیر باشی یا آهو! مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی...
-
مغز های فاحشه...
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:41
نگاه که هرزه باشد حجاب هم که داشته باشی آن جور که می خواهند تو را تصور می کنند... پس فکری به حال مغز های فاحشه کن نه حجاب!
-
کابوس!!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:38
آرام بخواب عزیز من... من کابوس هایت را یکی یکی از فضای اتاقت دور خواهم کرد!!!
-
محکوم بودیم!!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:35
من و تو از همان روز اول محکوم به از دست دادن بودیم! تو همان یک ذره احساست را... و من... تمام زندگی ام را!!!
-
یادته...
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:31
خدایا یادته... دستشو گرفتم آوردم پیشت گفتم : من فقط اینو می خوام! گفتی : این کمه!! بهتر از اینو برات گذاشتم کنار... پامو کوبیدم زمین و گفتم : همینو می خوام... گفتی : آخه نمیشه! قول اینو به یکی دیگه دادم...
-
بعد از تو...
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:27
نه عزیز زیبای من! خبری از قرص های اعصاب و بی خوابی نیست!! بعد از تو تازه فهمیده ام که... چقدر تنهایی به آدم خوش می گذرد!!!
-
بمان یا بمیرم؟
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:19
برای بودنت می مانم و برای و برای دیدنت می میرم... باشد تا بمانم و بمان تا نمیرم...!
-
زمین گرد نیست!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:13
زمین آنقدرها هم که فکر می کردم گرد نبود! از روزی که رفته ای تا الان باید حداقل دو بار از این جا رد شده باشی!!!
-
خیلی خیلی بی وجدانی...!!!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:08
آدمیزاد بی غذا دو ماه دوام می آورد... بی آب دو هفته... بی هوا چند دقیقه... بی وجدان خیلی...!!
-
درست مثل تو!!!!!!!!!!!!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 10:02
تنهایی را دوست دارم... بی دعوت می آید! بی منت می ماند!! بی خبر نمی رود!!!
-
می خندم!!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 09:58
این روزها بغض دارم... گریه دارم... تا دلت بخواهد... آه دارم! ولی بازیگر خوبی شده ام... می خندم!!
-
نیازمند همدیگر!!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 09:55
گاهی دو نفر باید از هم فاصله بگیرند... تا بفهمند چقدر نیازمند برگشتن به همدیگرند...!!!
-
خدایا!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 09:52
خدایا! کاری کن اونایی که تو زندگیمون نیستن... تو خواب هامون هم نباشند!!
-
حماقت!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:42
حماقت چیست؟ این که من... تو را... با تمام بدی هایی که در حقم می کنی... هنوز دوست دارم!
-
هم خواب... خواب هم...
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:38
دوره دوره آدم هایی است که هم خواب هم می شوند ولی هرگز خواب هم را نمی بینند...!!
-
مرد باش!!!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:35
قله ی قاف که سهل است... من قله ی کاف و لام و میم و نون و واو را هم به خاطرت فتح می کنم... اما تو با تمام مردانگی ات مرد باش! اگر سراغ نگاهت را گرفتند بگو که واگذار شده...
-
بنویس و برو...
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:31
خودم قبول دارم کهنه شده ام... آنقدر کهنه که می شود روی گرد و خاک تنم یادگاری نوشت! بنویس و برو.......
-
رمان عاشقانه...
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:28
دلم رمان عاشقانه می خواهد که تو آن پسرک بالا بلند سینه ستبرش باشی و من دخترکی سر به هوا... که با تمام سر به هوا بودن هایش به راه آورد تو و دلت را...!!!
-
مثل خودش!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:22
با هر کس باید مثل خودش بود! به من یاد بده... بی معرفتی را... نامردی را... بی وجدانی را...
-
بگذار...!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:19
لب هایت را به لب هایم نزدیک کن! بگذار گرمی نفس هایت وجودم را بسوزاند... نفس هایت با من حرف می زند... و چه بلند فریاد می زند با من بمان!! یواش تر... روزگار خواب است! نگذار روزگار بیدار شود که لذت خاله بازی های ما را هم چون پدری خشمگین از ما بگیرد... بگذار بازدم تو دم من باشد... بگذار هوا را بین لب هایمان قسمت کنیم......
-
به تو رفته اند!!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:11
دلتنگی های من به تو رفته اند! آرام می آیند... در دل می نشینند... دیگر نمی روند...
-
عشقم!!!!!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:09
آخ عشقم چه زیبا اجرا می کنی... خط به خط تمام گفته هایم را... خواسته هایم را... منتها برای دیگری!