-
لعنت به دل من!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 11:06
لعنت به تو ای دل که همیشه جایی می مانی که تو را نمی خواهند!!!
-
دیوار!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:58
دیوار که باشی عاشق کسی می شوی که یادش نیست کی و کجا به تو تکیه داده است...
-
مهم نیست!!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:55
دیگر برایم مهم نیست... برایم مهم نیست دیگران چه می گویند! زیرا من فقط خودم هستم... خودم که عاشق تو هستم...!
-
سنگسار!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:52
تن های هرزه را سنگسار می کنند غافل از آن که شهر پر از فاحشه های مغزی است و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه... فروغ فرخزاد
-
حذف شدم!!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:48
من از زندگی کسی حذف شدم که برای بودن و داشتنش خیلی ها را از زندگی ام حذف کردم...!
-
مخاطب امروزی...
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:46
مخاطب های امروزی رو هرچی بیشتر خاص می کنی بی خاصیت تر می شوند...!
-
گله نکن...!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:43
از اون گله نکن... وقتی تو جا خالی دادی... اون بغلم کرد تا زمین نخورم...!
-
احتمال!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:40
اگر کسی دوان دوان به سوی تو آمد... احتمال بده شاید در حال فرار از دیگری باشد!
-
تو.....
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:38
دختر همسایه موهای عروسکم را کند! باد بادبادکم را برد!! تو اما چه ها نکردی با دلم...!
-
مویی از سرش کم شود باید تقاصش را بدهی لعنتی!!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:33
آهان فلانی! یادت باشد... کم حوصله است... ظاهرش جدی است... اما دلی دارد که مهربانی اش به وسعت یک اقیانوس است!! بد قول نیست... اما گرفتار است! با او راه بیا...!! خسته که باشد... تنهایش بگذار...! تودار است... اما صبر کن خودش بعد حرف هایش را می گوید!! او تمام دنیای من است... مبادا بیازاریش...
-
حرف بزن!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:27
از همه ی دنیا که بگذرم از آغوش تو چشم نمی پوشم... تو حرف بزن! من مست می شوم... سیر که نمی شوم!! اگر خدا نیستی چرا تکی؟ گل زیبای من!!!
-
نرو...!!!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:24
من تو رو ذره ذره جمع کردم... حق نداری خروار خروار بری لعنتی!!
-
آدم ها...
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:22
نمی دونم چرا وقتی این همه بازی تو دنیاست... آدم ها با احساس هم بازی می کنند!!
-
برای تو...
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:20
دلتنگی من تمام نمی شود! همین که فکر می کنم من و تو دو نفریم... دلتنگ تر می شوم برای تو!!
-
کاکتوسی به نام من!!!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:17
با تکه ای کاغذ دلم را از وسط به دو نیم کردی... در گلدان محبت عاریه ای ات کاشتی و با آبمیوه های پاکتی عشق آبیاری کردی... با دستمال ریا تمیز کردی و نور تاریکی بر برگ هایش تاباندی... نتیجه اش شد کاکتوسی به نام من!!!
-
بوی نا شکری...
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 10:12
خدایا این روزها حرف هایم بوی نا شکری می دهند... اما تو... به حساب تنهایی و درد بگذار...!
-
برای یک لحظه!
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 10:38
گاهی کم می آوری... حتی شده برای یک لحظه! و آن گاه در دریاچه ی افکارت این فکر شنا خواهد کرد که می توانم با زغال پنجره ای خاکستری روی دیوار دلت نقاشی کنم و از آن به بیرون فرار کنم...
-
راه حل نمی دانم...
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 10:33
صورت مساله های مرا تکرار نکن! خواندن بلدم!! راه حل نمی دانم...
-
سقوط آزاد...
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 10:32
آنقدر محکم کاری می کنی که کارها عیب پیدا می کنند! نردبانت را بینداز دوست من!! سقوط آزاد فقط چتر نجات می خواهد!!!
-
بهتر است عینکت را عوض کنی!!
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 11:34
دقت کرده ای فاصله ی بینمان چه زیباست؟ فاصله بینمان را فرش کرده اند! فرشی از آسفالت!! برایت زیبا نیست؟ بهتر است عینکت را عوض کنی!!!
-
مسافر همیشه همسفر من!!!
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 11:31
ساده دلانه گمان می کردم تو را در پشت سر رها خواهم کرد! در چمدانی که باز کردم تو بودی... و پیراهنی که پوشیدم عطر تو را با خود داشت... و تمام روزنامه های جهان عکس تو را چاپ کرده بودند!! به تماشای هر نمایشی رفتم تو را در صندلی کنار خود دیدم! هر عطری که خریدم تو مالک آن شدی... پس کی؟ بگو کی از حضور تو رها شوم! مسافر همیشه...
-
دنیا هم برایت تنگ می شود...
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 11:25
کنار حوصله ام بمان! اگر نباشی دلم که هیچ... دنیا هم تنگ می شود...
-
مگه من چی کارت کردم؟!
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 11:22
این دفعه جوری نگات می کنم تا بفهمی نادیده گرفتن یعنی چی! این دفعه جوری برات از آینده حرف می زنم که همه اش مجبور باشی سراغ خودت رو از من توی این آینده بگیری... آره... این دفعه جوری بلند بلند می خندم که اون لبخند صمیمی و معصومانه ی من از یادت بپره!! شاید برای یه بار جای من و تو عوض شد و این دفعه تو اون کسی باشی که با...
-
اعتماد به نفس کاذب گرفتی...
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 11:16
آن قدر تحسینت کردم که اعتماد به نفس کاذب گرفتی و گمان کردی سرتر از منی و ترکم کردی... گفته بودم عادت دارم اطرافیانم را تحسین کنم... فقط عادت بود!
-
خیلی دوری...!!!
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 11:11
می خواهمت! ولی... دوری... خیلی دور!! نه دستم به دستانت می رسد و نه چشمانم به نگاهت...
-
دعایت اجابت می شود!!!
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 11:09
دست هایت به ضریح هشتم و قلبت پیش خدا... بهترین ها را می خواهی برایم! دعایت اجابت می شود!! من تو را دارم...
-
قول بده...
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 11:05
قول بده که خواهی آمد... اما هرگز نیا! اگر بیایی همه چیز خراب می شود!! دیگر نمی توانم این گونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم! من خو کرده ام به این انتظار... به این پرسه زدن ها در اسکله و ایستگاه!! اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم؟
-
احمقانه است!
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 10:57
چقدر احمقانه است! که بعضی ها از یک قهوه ی تلخ انتظار فالی شیرین دارند...
-
طعم عشق...
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 10:52
قهوه ام را تلخ می خورم... طعم عشق دارد...
-
دست هایت را می خواهم! می دهی...؟!
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 10:49
هنوز راه نرفته ی زیادی پیش روست... دست هایت را می خواهم!