-
تو به درد زندگی نمی خوری!!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:03
می نویسم دوستت دارم و قایمش می کنم... تو به درد زندگی نمی خوری! تو را باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی که از آن ها آمده ای...!!!
-
به جز تو!!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:56
خدایا حواسم به همه هست جز تو! پس حق داری حواست به همه باشد جز من...
-
نترس!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:53
نترس از هجوم حضورم... چیزی جز تنهایی با من نیست...
-
گاهی وقت ها...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:51
گاهی وقت ها دلم فقط سنگینی نگاهت را می خواهد که زل بزنی به من و من به روی خودم نیاورم...
-
مرا به تختم ببندید...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:48
مرا به تختم ببندید... سیگاری برایم روشن کنید... و تنهایم بگذارید... هر چقدر هم نالیدم و فریاد زدم به سراغم نیایید... من دارم او را ترک می کنم...!!!
-
آرزوی خیلی ها بودم!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:45
آرزوی خیلی ها بودم! اما... قربانی قدر نشناسی یک نفر شدم!!!
-
درد دارد...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:42
درد دارد امروز حرفی برای گفتن نداشته باشی با کسی که تمام حرف هایت را فقط به او می گفتی...!!!
-
رفیق!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:39
رفیق! معامله فسخ شد در قبال دنیا... یک تار مویت را می خواستند ندادم!!!
-
دیگر دلم به نوشتن نمی رود...!!!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:37
دستانم شاید! اما... دلم به نوشتن نمی رود...؛ این کلمات به هم دوخته شده کجا... احساسات من کجا... این بار اما... نخوانده مرا بفهم...!!!
-
تا عشق تو آمد... رفتی!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:32
تا عشق تو آمد... رفتی! تا آمدم بگویم نرو... رفته بودی!! تا خواستم فراموشت کنم... خود را فراموش کردم!!!
-
درد می کند بغضم!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:28
درد می کند بغضم! وقتی... اشک هم آرامم نمی کند...
-
تو...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:26
کاش دهخدا می دانست دلتنگی... اشک... فاصله... بی وفایی... تعریفش فقط دو حرف است! تو...
-
ریزش آوار مرا می فهمد...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:23
آنقدر فرو ریختم که فقط ریزش آوار مرا می فهمد...
-
دیوار احساس مرا...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:19
دیوار احساس مرا همه کوتاه می پندارند... اما چه می دانند! در پس این دیوار کوتاه زمینش عمق فراوان دارد...!
-
سال های سال مات می مانی...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 08:17
بعضی وقت ها چنان کیشت می کنند... که سال های سال مات می مانی...
-
یادم باشد بگویمت...
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:56
یادم باشد بگویمت... دیگر از آن لبخندها... آن هم ناگهانی... نثار چشم های بی قرارم نکنی... دلم طاقت این همه عاشقی را ندارد...
-
تو باشی!!
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:52
وقتی حس می کنم جایی در این کره ی خاکی تو نفس می کشی و من از همان نفس هایت... نفس می کشم! تو باش!! هوایت! بویت! برای زنده ماندنم کافی است...
-
حکایت من... حکایت تو...
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:48
حکایت من... حکایت ماهی تنگ شکسته ای است که روی زمین دل دل می زند... و حکایت تو... حکایت پسرک شیطان تیرکمان به دستی که نفس های او را شماره می کند...
-
به همین سادگی همه چیز حل می شود!!!
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:44
دیگر چه فرقی می کند زوج باشد یا فرد؟ تا اطلاع ثانوی هوا آلوده است و حق نداری از خانه ات بیرون بیایی!! به همین سادگی همه چیز حل می شود!!!
-
گاهی فکر می کنم داری در مریخ زندگی می کنی!!!
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:40
این بی حوصلگی ها... این خمیازه کشیدن ها... و این سر دردها... ربطی به خستگی از عشق و رابطه های جدید و قدیم ندارد! تمامش به خاطر آلودگی هواست... گاهی آنقدر سرگرم دنیای کوچکت هستی که فکر می کنم داری در مریخ زندگی می کنی!!!
-
بیا زمینی باشیم!!!
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:34
بیا زمینی باشیم! من از دوزخی که راهش به بهشت باشد می ترسم!! همین جا هم درخت سیبی هست... فقط اگر تویی باشد... که من جرات گناه داشته باشم...!!!
-
مواظب باش!!!
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:31
مواظب باش! چشمانم دیگر حجاب قبل را ندارند و به هوای تو به هرجا سرک می کشند... واژه های زردم خیس و عریانند... پیچک نگاه من دزدانه تا پشت پنجره نگاهت بالا آمده! نظاره گر چه هستی؟ باران که بگیرد تمام نگاهت را پیچک خواهد گرفت...!
-
دوستت دارم...!!!
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:27
اخم نکن بانو! شکار می شوم میان کمند ابروهایت... چشمانت از کدام جنگل نارون با خود آورده که این قدر سبز شده؟ ناز نکن بانو!! طنازی لحظه های با تو بودن کافی است برای بی قراری دست هایم... عسل می چکد از لب هایت وقتی جادو می کنی مرا با ادای جمله ی دوستت دارم...!!!
-
آخرین بار!!!
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 08:23
می گویند همیشه اولین بارها تا ابد در خاطر آدم ها می مانند. اولین بار که در خاطرم مردی را یادم نمی آید ولی آخرین بارش خوب یادم هست؛ درست همین چند لحظه پیش بود... هنگامی که قلم را بر کاغذی فشردم تا از دردهایم بنویسم اما باز هم مثل همیشه کاغذ بی گناه را مچاله کردم و به جای تو تقاص تمام زخم هایم را از او گرفتم... تنها به...
-
می دانم دیگر برای من نیستی اما...
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 11:35
می دانم! دیگر برای من نیستی!! اما.. دلی که با تو باشد این حرف ها را نمی فهمد...!!!
-
هر دوی ما از فردا...
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 11:32
من زخم های روی قلبم را وصله می زنم... و تو چسب های روی بینی ات را می کنی! و هر دو ما از فردا... انسان های دیگری خواهیم شد!!!
-
فقط در حرف!!
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 11:29
فقط در حرف... حرفه ای هستیم...!
-
بی دست و پا...
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 11:27
وقتی دست و پایم را گم می کنم... آدم بی دست و پایی می شوم...!
-
راهی به سوی قلبت!
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 11:21
نمی دانم چرا منی که یک سوزن را در میان انبار کاه بارها یافته بودم... نمی توانم هیچ راهی به سمت قلبت پیدا کنم؟!!
-
قرارمان این بود...
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 11:15
قرارمان بود که با هم کنار بیاییم... اما فقط... از کنار هم رد شدیم!!!