-
پنجره ها را باز کن!!!
جمعه 11 اسفندماه سال 1391 15:59
پنجره ها را باز کن! بگذار تا نور خانه کوچکت دنیایم را روشنی بخشد. پنجره ها را باز کن!! بگذار مهرت بر روزگارم بتابد... بگذار تا لحظه های فرسوده ام از تو جان بگیرند. پنجره ها را باز کن تا نگاهت این ثانیه های ممتد انتظار را قطع کنند...
-
چشم ها دروغ نمی گوید...
جمعه 11 اسفندماه سال 1391 08:52
چشم ها دروغ نمی گوید... وقتی که دوستت داشته باشد...!
-
آموخته ام...
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:39
آموخته ام وابسته نباید شد... نه به هیچ کس نه به هیچ رابطه ای... و این لعنتی نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام...!!!
-
دوستت دارم!
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:35
به زودی در خواهی یافت که من تو را چقدر دوست دارم... دوستت دارم! به اندازه تمام خوشی هایم...
-
باید هم از آن بالا نگاهم کنی...
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:28
آسمانی که تو باشی و زمینی که من... باید هم آن طور از آن بالا به من نگاه کنی!
-
انار ساکت است!
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:24
انار ساکت است! ولی هزار دانه دانه دانه دانه... حرف در دلش!!
-
هرچه بود و نبود را به عشق تو می نوشتم!!!
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:22
می دانم گاهی خسته بودم... گاهی غمگین و گاهی شاد. گاهی اسیر مشکلات و گاهی از هفت دولت آزاد! اما همیشه... هرچه بود و نبود را به عشق تو می نوشتم! عزیز دلم... ممنونم که تحمل می کنی!!!
-
به آینه نگاه کن!
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:17
می گویی که با گذشته فرق کرده ام و گاهی نوشته هایم مثل سابق نیست! تمام حرف هایت قبول اما... به آینه نگاه کن ببین خودت همان آدم چند سال قبلی؟!
-
یاد گرفتم محکم باشم...
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:11
کم کم یاد گرفتم که باید باغ خودم را پرورش دهم! به جای این که منتظر کسی باشم تا برایم گل بیاورد!! یاد گرفتم که می توانم تحمل کنم! که محکم باشم... پای هر خداحافظی!! یاد گرفتم که... خیلی می ارزم!!!
-
من پر احساسم...!!!
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:08
گریه شاید ضعف باشد... شاید کودکانه... شاید بی غرور... اما هروقت گونه هایم خیس می شود می فهمم نه ضعیفم... نه کودکم... بلکه پر از احساسم...!
-
اما...!
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1391 21:03
هنوز یاد نگرفته ام که دلتنگی هایم را از روی سطرها پاک کنم! باید کم کم یاد بگیرم که بی تفاوت بنویسم!! بی تفاوت و سرد و بی احساس بنویسم! باید... یاد بگیرم!!! اما...!
-
زود برگرد!!!!!
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:33
مسافرترین آدم دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش زود برگرد! طاقت دوری ات را ندارم...
-
به من نخند...
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:32
چرا نگاه می کنی؟ تنها ندیده ای؟؟ به من نخند... من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم...
-
حالم خوب است!
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:29
حالم خوب است اما... دلم تنگ آن روزهایی شده که می توانستم از ته دلم بخندم!
-
تنهایی...
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:26
تنهایی قشنگ ترین و بی منت ترین حس دنیاست... چون برای داشتنش نیاز به هیچ کس نداری...
-
عشق همین خنده های ساده توست...
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:24
عشق همین خنده های ساده ی توست وقتی با تمام غصه هایت می خندی تا از تمام غصه هایم رها شوم...
-
نه دردی دارم و نه قلبی...!
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:20
عادت ندارم درد دلم را به کسی بگویم! پس خاکش می کنم زیر چهره ی خندانم... تا همه فکر کنند نه دردی دارم و نه قلبی...!
-
خانه ات سرد است؟
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:17
خانه ات سرد است؟ خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم... ستاره کوچکی در پاکتی بگذار و به آسمانم روانه کن... بسیار تاریکم...
-
بوی خاک می دهد تمام آرزوهایم!!!
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:15
این روزها آنقدر زمین خورده ام که رنگ آسمان را فراموش کرده ام... بوی خاک می دهد تمام آرزوهایم...!
-
باران از اشک هایم خجالت می کشد...
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 12:12
دیشب خدا آهسته در گوشم گفت : دیگه بسه! بارانم از اشک هایت خجالت می کشد...!!!
-
می شنوی؟؟؟!
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:42
می شنوی؟ دیگر صدای نفسم نمی آید... به دار کشیده مرا بغض نبودنت...
-
دلم شور می زند...
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:33
چه شوری می زند دلم... وقتی... در چشم دیگران انقدر شیرین می شوی!
-
من در آرزوی یکی ام که نبود...!
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:30
نابودی من ام از آنجایی شروع شد که فهمیدم از میان این همه بود... من در آرزوی یکی ام که نبود...!
-
نشانی ام را اشتباه رفته ای...
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:28
دو بار نشانی ام را اشتباه رفته ای... دوباره نشانه بگیر...
-
هوای آلوده شهر...
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:25
هوای آلوده شهر... نفس کش می طلبد...!
-
دنیا فهمید...
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:23
دنیا فهمید چقدر حقیر است! وقتی گفتم یک تار موی تو را به او نمی دهم...
-
سکوت می کنم...
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:21
سکوت می کنم... نه این که دردی نیست... گلویی نمانده برای فریاد...
-
از گذشته نمی گذریم...!
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:19
از هرچه بگذریم... از گذشته نمی گذریم...!
-
گفت: به حسابت می رسم...!
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 09:17
گفت : به حسابت می رسم... گفتم : حسابمان چقدر می شود...؟!
-
این روزها شبیه جودی ابوت شده ام!
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:54
این روزها شبیه جودی ابوت شده ام! برای بابا لنگ درازی می نویسم که این روزها دیگر خودم هم نمی شناسمش...!!!