-
دردها فراموش می شود اما...
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:51
دردها فراموش می شود اما... همدردها هرگز!!!
-
نوشته ها بهانه است!
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:49
نوشته ها بهانه است! فقط می نویسم که یاد آوری کنم به یادتم؛ باورش با تو...
-
اگر به سلامتی تو باشد!!
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:46
با یک فنجان هم می توان مست شد... اگر به سلامتی تو باشد!
-
تلنگری بزنی آوار می شوم!
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:45
شکستنی تر از آنم که محتاج سنگی باشم... تلنگری بزنی آوار می شوم!
-
زخم که می خوری مزه مزه اش کن!
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:43
زخم که می خوری مزه مزه اش کن! حتما نمکش آشناست...!!!
-
جنبه رو حال کردی؟!
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:41
روزهای سخت که تموم بشه میرم می زنم رو شونه ی خدا و میگم : جنبه رو حال کردی!
-
گرمایی بودم همیشه!!!
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:39
گرمایی بودم همیشه! ولی... بین خودمان بماند!! سرمایی می شوم... وقتی پای آغوش تو در میان باشد...
-
این دنیا ارزش برگشتن نداره...
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 10:35
تازه فهمیدم چرا پشت سر مرده ها آب نمی ریزند! چون این دنیا ارزش برگشتن نداره...
-
با او چگونه می گذرد؟؟!
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 10:18
حالا حرف هایمان بماند برای بعد... دلخوری هامان... دلتنگی هامان... و تمام اشک های من... با او چگونه می گذرد؟ که با من نمی گذشت؟!
-
مرور می کنم خاطراتمان را...
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 10:16
مرور می کنم خاطراتمان را... اما مگر کپی برابر اصل می شود؟!
-
خیلی هم بد نیستا...
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 10:13
ترسم از این بود زندگی بدون تو را تجربه کنم... تجربه کردم! خیلی هم بد نیستا...
-
امروز من باش!!!!!
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 10:11
نمی خواهم خاطره فردایم شوی! امروز من باش!!!
-
مقصر باران بود!!!
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 10:08
مقصر باران بود! آنقدر بارید تا همه چیز نا گرفت... حتی مهربانم نامهربان شد...!!!
-
شاید...
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 10:04
کاش تلخی زندگی کمی الکل داشت! شاید مستمان می کرد و درد را نمی فهمیدیم...
-
من همه چیز خود را باخته ام!
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 10:01
آری... من همه چیز خود را باخته ام! من تمتم زندگی خود را در یک قمار ابلهانه ی شیر یا خط بازی کرده ام... آن هم با سکه ای که دو رویش خط بود!! تازه دلم خوش بود که تقلب نکرده ام...!!!
-
در زندگی به هیچ کس اعتماد نکن!!
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 09:58
در زندگی به هیچ کس اعتماد نکن! آیینه با تمام یک رنگی اش دست چپ و راست را به تو اشتباه نشان می دهد!!
-
بازی را باختم!
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 09:44
احساس می کنم بازی را باختم! شاید حواسش نبود که من یارش بودم نه حریفش...
-
شناخت بهتر آدم ها...
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 09:41
برای شناخت بهتر آدم ها کافی است فقط یک بار بر خلاف میلشان عمل کنید. وودی آلن
-
خودت را به هر راهی می زنی...
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 09:39
دستت که رو می شود... خود را به هر راهی می زنی تا رد پایت گیجم کند!!!
-
خسته ام...
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 09:37
خسته ام... یک قلم لطفا! می خواهم خودم را خط خطی کنم...!!!
-
قایم باشک!
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 09:27
چشماتو ببند... آهای! تو از لای انگشتات منو می بینی!! گفتم محکم ببند. حالا تا ۲۰ بشمارتا من قایم شم! و تو شمردی... تک تک ثانیه های تنهایی مرا. الان پیدات می کنم. صبر کن!! و آن طرف تر چه بی محابا با دلبستگی های کودکانه ام تو را فریاد زدم:سک سک! دیدی نتونستی پیدام کنی؟ تو: از اول!! از اول... حالا نوبت توئه که پیدام کنی....
-
من شناگر نیستم!!!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:28
در تلاطم آغوشت احمقانه است شناگر ماهری بودن! در تو تنها... غرق باید شد!!!
-
دستانت را روی قلبم بگذار...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:26
این بار که آمدی دستانت را روی قلبم بگذار تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپد... می لرزد!!!
-
چه زیباست...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:23
چه زیباست خیالی که تو را از آن همه فاصله می آورد به کلبه تنهایی ام...
-
چه بد است قصه ی عادت!!!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:22
ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج دریا را نمی شنوند... چه بد است قصه ی عادت!!!
-
قرارمان فصل انگور!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:20
قرارمان فصل انگور! شراب که شدم بیا... من جان می آورم و تو جام...
-
چه فرقی می کند؟
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:17
چه فرقی می کند؟ مهره ی سیاه باشم یا سفید! چشمانت با اولین حرکت ماتم می کند...
-
می خواهم عاشقی کنم!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:15
نه می خواهم به بودنت عادت کنم نه به نبودنت... فقط می خواهم میان این دو یک عمر عاشقی کنم!
-
دیشب ضیافت اشک هایم بود!
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:12
دیشب ضیافت اشک هایم بود! اما این بار به افتخار آمدنت مهمانی داده بودند... مهمانشان اشک ها بودند!! تو ندیدی مثل همیشه! آخر هر بار دیدنت و حسرت نداشتنت داغ دلم را تازه تر می کند...!!!
-
حالم خوب است...
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 09:08
نامه ام باید کوتاه باشد... بی حرف از ابهام و آینه... آری از نو برایت می نویسم...! حالم خوب است اما تو باور نکن...!!!