-
بودنت را دوست دارم...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:33
بودنت را دوست دارم وقتی پنجه در کمرم حلقه می کنی و به آغوشت سخت می فشاری و وادارم می کنی که به هیچ کس فکر نکنم جز تو...
-
تا بر می دارمش...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:30
تا بر می دارمش از تو می نویسد... مانده ام این خودنویس است یا تو نویس...!
-
عشق بال می خواهد که تو نداری...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:25
هی فلانی! نردبان هوس را بردار و از اینجا برو... با این چیزها قدت به عشق نمی رسد! عشق بال می خواهد که تو نداری...
-
قدم نزن اینجا...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:23
قدم نزن اینجا... این شعرها آن قدر بارانی اند که می ترسم تمام لحظه هایت خیس شوند...!
-
بوسه هایت را کش بده...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:21
بوسه هایت را کش بده... من می میرم که این لحظه ها را زندگی کنم!
-
انارهای سرخ...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:15
پاییز فصل رسیدن انارهای سرخ است... و انار چه دل خونی دارد از رسیدن...
-
یک مترسک خریده ام!
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:52
یک مترسک خریده ام! عطر همیشگی ات را به تنش زده ام!! درست مثل توست... فقط اینکه روزی هزار بار از رفتنش مرا نمی ترساند...
-
فکرم را پر کرده...
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:48
فکرم را پر کرده... فکر اینکه... چگونه به تو فکر نکنم...!
-
به خودت بیا!
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:46
بهانه ات این بود : هر روز می گفتی از همین شنبه... اما امروز سال هاست که بیراهه می روی. به ما که نیامدی. امیدوارم به خودت آمده باشی...
-
از سکوتم بترس...!!
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:34
از سکوتم بترس...! وقتی که ساکت می شوم... لابد همه ی درددل هایم را برده ام پیش خدا...
-
من هیچ!!!
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:32
در دلم کودکی است... که بی تو بودنش را نق می زند... من هیچ! لااقل با بودنت بهانه ای برای او باش...
-
تو را من چشم در راهم...
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:29
تو را من چشم در راهم همه هنگام... نه چون نیما که می گوید شباهنگام...
-
حتی به دروغ...
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:18
فقط برای یک بار... مرا در افسون مبهم یک دروغ شناور کن... سر به گوش من بگذار... و آرام بگو : دوستت دارم...
-
مقدس ترین جای دنیا...
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:15
مقدس ترین جای دنیاست اتاق تنهایی هایم وقتی با نیت تو خلوت می کنم...
-
سرنوشت مرا خیس بنویس...
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 09:12
سرنوشت مرا خیس بنویس... تقدیری مبارک... تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم... و هرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم...!
-
وقتی پیر شدم...
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 23:23
دلم می خواهد وقتی پیر شدم دخترم یا پسرم از من پرسیدند عشقت کی بود؟ بتوانم با دستانم به اتاق اشاره کنم و بگویم اونجا نشسته...
-
دلم بود...
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 23:20
باختم تا دلخوشت کنم... بدان که برگ برنده ات سادگی ام نبود! دلم بود...
-
برای تو... برای دیگری...
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 23:16
چقدر سخت است تنها دلخوشی زندگی ات برای تو خیلی باشد و برای دیگری بازیچه ای که قدرش را نمی داند...
-
یادت هست؟
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 23:13
یادت هست؟ از کودکی یادمان داده بودند تنها نرویم... یادت باشد! هنوز هم دوست دارم هر جا می خواهم بروم تو در کنارم باشی...
-
زیباست یادت...
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 23:10
زیباست یادت... اگر خودت بودی چه غوغایی می کردی!
-
جای تو خوب است؟!
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 23:06
این روزها قدم که می زنم منحرف می شوم به سمت چپ... در قلب من چیزی سنگینی می کند مدام!! جای تو خوب است؟!
-
دیر آمده ای...
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 22:58
دیر آمده ای... کمی تغییر کرده ام! برای شناختنم عکسم را مچاله کن!!!
-
جدا که شدیم...
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 22:57
جدا که شدیم... هر دو به یک چیز رسیدیم! تو به فراغت... من به فراقت... یک حرف تفاوت که مهم نیست...!!!
-
اگر حرف هایم به گوش تو نمی رسند...
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 22:43
اگر حرف هایم به گوش تو نمی رسند... خاموشی ام را بر من خرده مگیر. آخر تک تک کلماتش را با کاغذ سکوت جلد گرفته ام تا مبادا خراب شوند.
-
تو بهترین خواهی بود!
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 22:34
می دهم چشمانت را اسکن رنگی کنند و می فرستم به مسابقات زشت ترین عکس های دنیا. قطعا در بین آن همه عکس زشت... تو بهترین خواهی بود!
-
شاعر تنها!!!
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 22:30
در این سال ها از شادیتان بال در آوردم! از غم هایتان شکستم... اشک ریختم! از امید هزاران شعر تازه گفتم و از عشق... هزار قصه بی پایان... امروز شاعر تنهایت را ببین که انگار ۸۰ سال پیرتر شده است!!!
-
من می پرستیدمت!!!
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 22:26
نازنینم! چهار رکعت که هیچ... تو اگر دو سجده معرفت داشتی... من می پرستیدمت!!!
-
درست است!اما...
جمعه 11 اسفندماه سال 1391 16:05
درست است که نمی روی... اما از آمدنت هم خبری نیست...!
-
دیگر عادت کرده ام...
جمعه 11 اسفندماه سال 1391 16:03
شده ام عین کلاغ ها... دیگر عادت کرده ام بدون اینکه دوستم داشته باشند زندگی کنم...!
-
سازهایم را کوک کرده ام...
جمعه 11 اسفندماه سال 1391 16:01
سازهایم را کوک کرده ام... مگر می شود بزنم و تو نباشی...؟!