-
به من اعتماد کن!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:29
به من اعتماد کن! به من که فردای توام... به من اعتماد کن!! اعتماد آفتاب گمشده خانواده های امروزی است. ما باید به دست های هم اعتماد کنیم آنقدر که اگر یکی به فرادا وضو گرفت دیگری به جماعت نماز بگذارد...!!!
-
چقدر سخت است...
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:24
چقدر سخت است که زن باشی و بخواهی به مردی مردانگی یاد بدهی...!!!
-
حواس پرت...
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:22
عجیب حواس پرت شده ام! به سادگی جا می گذارم هرجا که می روم انگار تکه ای را! دیروزنگاهم را روی ردیف روزنامه ها و مجله های دکه ی روزنامه فروشی جا گذاشتم؛ لا به لای تیترهای پررنگ و مهم که نگاهم را کمرنگ می کردند. پریروز دستانم را کنار پنجره ی بی رنگ و روی خانه ی مادربزرگ جا گذاشتم؛ همان جا بر لبه ی پرده ی روی طاقچه ای که...
-
زورگیرها تمام دار و ندارم را بردند!
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1391 10:27
دیروز زورگیرها تمام دار وندارم را بردند! می ترسم یک شب دفتر شعرهایم را بخوانند و یک عمر عاشق تو شوند!!!
-
بیا با هم حرف بزنیم...
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1391 10:24
بیا با هم حرف بزنیم... درددل های داغت همه چیز را در خود حل می کند... مشکلات که دیگر چیزی نیست!!!
-
دل کندن!
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1391 10:19
پله ها پایش را از سراشیبی پایین می بردند... در سینه اش ولی قلبی بود که نمی توانست دل بکند!
-
بی شرط و بی بهانه...
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1391 10:16
ای آدمیزاد! بهترین های وجود خود را تقدیم کسی کن که تو را به خاطر وجود خودت می خواهد و بس!! بی شرط و بی بهانه...
-
لطفا یک دعا برای من...!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:45
-
به سلامتی...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:44
به سلامتی اونی که اگه سرما هم بخوره بازم دلت می خواد محکم بغلش کنی و ببوسیش...!
-
من با چشمانم می دیدم!!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:39
من با چشمانم می دیدم ولی از دست هایم کاری برنمی آمد! نفتکش ها هرچهقدر دورتر می رفتند ماهی ها به شن های ساحل نزدیک تر می شدند!!!
-
پستچی!!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:37
در این سال ها که از عشقم به تو می گذرد... نامه هایم بی جواب تر مانده اند و دلم هر روز برای پستچی ها تنگ تر می شود!!!
-
قدرتمند بمان!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:32
قدرت را بدان... قدرتمند بمان...!
-
خاطرخواه...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:29
دیروز خاطره شد... به خاطر فردا خاطرخواه امروز شدم...!
-
تمام معلوم هایم مجهول اند!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:26
معادله ی نبودنت را با کدامین راه می توان به جواب رساند؟ وقتی تمام معلوم هایم مجهول اند؟!
-
رویای با تو بودن...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:24
رویای با تو بودن را دیشب در خواب دیدم... آن قدر دست نیافتنی بودی که در همان خواب می دانستم رویایت رویایی بیش نیست...!
-
خسته شده ام!!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:18
هزار و یک هزار و دو هزار وسه... بیام؟ کاش حداقل می گفتی تا چند باید چشم بگذارم؟ خسته شده ام از زندگی با چشم های بسته...
-
باور می کنم که دلت سرد شده...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:15
آخ که خوب بلدی از کوه کاه بسازی! ولی سال هاست کوه ها باورشان شده که فرهادها مرده اند!! باور می کنم که دلت سرد شده...
-
مرد می خواهد...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:12
مرد می خواهد... خاطره ها را بدون اشک مرور کردن...
-
به یاد داشته باش...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:11
از خط خطی هایم ساده نگذر...! به یاد داشته باش... این دل نوشته ها را یک دل نوشته...
-
برای خودم مردی شده ام...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:08
برای خودم مردی شده ام... بی صدا گریه می کنم این روزها در سکوت سرسخت دنیا... مواظبم باش... قلبم هنوز زنانه می تپد...!!!
-
یک بار دیگر رویت می نویسم!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:06
ای کاغذ سپید که همه ی دردهایم را به دوش می کشی... یک بار دیگر رویت می نویسم : بی نهایت دوستش دارم!
-
زمستان است ولی...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 22:02
زمستان است و من شنیده ام روزها کوتاه تر می شوند ولی... نمی دانم چرا دارند این روزها هی بلندتر می شوند بی تو!
-
سیم خاردار!!!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 21:59
اگر با دلت برادر باشی... سیم خاردار هم نمی تواند تو رابرنجاند...!
-
از خودم متنفرم!!!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 21:57
برای اینکه هنوز به تو فکر می کنم... هنوز نگرانت می شوم... هنوز دلتنگت می شوم و... هنوز دوستت دارم... از خودم متنفرم!!!
-
آهای روزگار!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 21:54
آهای روزگار! برایم مشخص کن این بار کدام سازت را کوک کرده ای تا برایم بزنی؟ می خواهم رقصم را با سازت هماهنگ کنم...!!!
-
انگشتت فقط جای یک حلقه دارد...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 21:51
انگشتت فقط یک جای یک حلقه دارد... دلت را... دست به دست می کنی برای چه؟؟؟؟؟!
-
هیچ گاه چشمانم را حتی به خواب هایی جز تو آلوده نمی کنم...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 21:48
هنوز عطر روزهای داغ تابستان را بهاری می کند! من بی تو... غمگین ترین پسرک شهر هستم که... هیچ گاه چشمانش را حتی به خواب هایی جز تو آلوده نمی کند...
-
هنوز تکه ای از تو در من است...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:38
هنوز تکه ای از تو در من است... که گاهی لعنتی بدجور دلتنگت می شود!!!
-
سلامی کن!
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:36
سلامی کن! به خداحافظی ات قسم دلم برایت تنگ شده...
-
نمی دانم...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 11:35
نمی دانم... چرا بین این همه آدم پیله کرده ام به تو... شاید فقط با تو پروانه می شوم...!!!