-
دویدن برای رسیدن به کسی...
شنبه 10 فروردینماه سال 1392 19:09
گاهی دویدن برای رسیدن به کسی نفس برای کنار او ماندن باقی نمی گذارد...
-
آب نریختم که برگردی...
شنبه 10 فروردینماه سال 1392 19:06
آب نریختم که برگردی... آب ریختم تا پاک شود هرچه رد پای توست... از زندگی ام!
-
اگر او برای تو ساخته شده...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 15:10
اگر او برای تو ساخته شده... من برای تو ویران شدم...
-
دلت می خواد ببینیش...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 15:09
گاهی اونقدر دلتنگش میشی که دلت می خواد ببینیش... حتی با یکی دیگه...
-
دم از مردانگی نزن!
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 15:07
دم از مردانگی نزن! سنگینه واست... سرفت می گیره!!!
-
دلم را شکستند...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 15:06
آنقدر دلم را شکستند که تمام راه های منتهی به دل خراب شده است... چندی است تابلو زده ام کارگران مشغول به کارند آهسته برانید... نه برای دل شکسته ام! برای شما که از زخم دلم زخم برندارید...!
-
قلابت را بدون طعمه بینداز!
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 15:03
قلابت را بدون طعمه بینداز! اینجا پر است از ماهیانی که از زندگی سیرند...
-
خجالت می کشم...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 15:00
آن قدر پیش این و آن از تو تعریف کرده بودم که وقتی سراغت را می گیرند خجالت می کشم بگویم : تنهام گذاشت رفت!
-
خدایا مرا تنها مگذار!!!
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:58
خدایا مرا تنها مگذار! که مبادا نگاهم به بنده ای از جنس خاک محتاج شود...!!!
-
یادت باشد...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:56
یادت باشد که خودت یادم دادی عشق را چگونه یاد بگیرم! اما... خودت خیلی زود یادت رفت یاد داده هایت را...
-
عروس تنهایی ها باش!!
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:53
عروس تنهایی ها باش... نه عروس تنهایی که تن تو را فقط برای یک شب می خواهند...!
-
مثل یک اتفاق خوب...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:51
مثل یک اتفاق خوب... بیا بیفت در زندگی ام...!
-
به دستانت نیاز دارم!
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:49
باران عشق هوای دلم را پر کرده و عطر تو را نزد من آورده... به دستانت نیاز دارم! تا این اشک ها را خاموش کنند...
-
خدایا بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفم...!
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:48
خدایا بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفم...! من عصبانی بودم برای انسانی که تو می گفتی ارزشش را ندارد و من پافشاری می کردم...
-
تو را به خدا...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:45
تو را به خدا... اگر جایی دیدی حقی می فروختند برایم بخر... تا در غذا بریزم! ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!!!
-
بگو کسی حرفی نزند...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:41
حواس تنهایی ام را با خاطرات با تو بودن پرت کرده ام... بگو کسی حرفی نزند... بگذار لحظه ای آرام بگیرم!!!
-
نه نمی دانی...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:38
نه نمی دانی... هیچ کس نمی داند... پشت این چهره ی آرام در دلم چه می گذرد... نمی دانی... کسی نمی داند... این آرامش ظاهر و این دل ناآرام چقدر خسته ام می کند...
-
نفس هایم...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:29
نفس هایم بی تو بوی خاکستر سیگار پیرمردی را می دهد که به جوانی از دست رفته اش می اندیشد...!!
-
بگذار حق این انتشارات را محفوظ ندارند!!!
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:19
بگذار حق این انتشارات را محفوظ ندارند! گیریم احساسمان را دزدیدن... خون جاری در رگ هایمان را که نمی توانند بدزدند... جایگاه تو محفوظ است حق من!!!
-
حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 14:15
حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات... باشد قبول... لااقل این نکته را بدان! آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید دلم بود نامهربان... خداحافظ!
-
چه خوب!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 13:10
بی تو از فرط گناه... روح نیز از کالبدم گریخته است... با تو بودن آه چه خوب است... چه خوب است... چه خوب!
-
مطمئن باش!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 13:08
تنهایی ام را با کسی شریک نمی شوم... مطمئن باش! دست احتیاج به سمت تو که هیچ... به سمت خودم هم دراز نخواهم کرد... شاید که تنهایی ام از تنهایی دق کند...
-
تمام عشقت را خرج معشوق نکن...
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 13:05
تمام عشقت را خرج معشوق نکن... بهترین هم که باشی... عطسه کردنت میان حرف هایش بهانه می کند...!!!
-
من می روم...
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 13:00
من می روم... باور کن می روم... اما... دلم برای به جهنم گفتن هایت تنگ می شود...
-
چشمانت حال و هوای نوشته هایم را درک نمی کنند!!!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:57
روزگاری شده که خنده ی زورکی عروسک هایم آزارم می دهد. روزگاری که در آن کلاغ ها زیر بار تهمت سیاه می شوند. روزگاری که روزهای بی تو بودن از من رشوه می خواهند... آن هم خاطره هایم را! چشمانت حال و هوای نوشته هایم را درک نمی کنند!! روزگار خوبی نیست که حتی اقاقیا هم دیگر روی سپیدی ندارند...
-
بی شباهت به نوشته ها...!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:51
من خود خود نوشته هایم بودم! من خود خود نوشته هایم هستم!! تو مرا با دقت نخواندی! تمام پرنده ها و درخت ها هر روز به من می گویند: تو خودت را می نویسی!... من لبخند می زنم ولی تو... گفتی: اصلا شبیه نوشته هایت نیستی!! هر روز دور می شوی از کاراکتری که از لا به لای سطرهایت ساخته ام! و من... چاره ای نداشتم جز سکوت!! جز...
-
چگونه؟!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:46
استاد تمام رموز نقاشی را به من آموخت! جز این که چگونه می توانم یک دنیا را میان مردمک چشمانت جای دهم؟!!
-
شیطنت که دیگر جای خود داشت!!!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:43
گاهی به آن روزها فکر می کنم می بینم پدرانمان بیهوده دفتر می خریدند! چراکه مدرسه برای ما از در دفتر شروع می شد!! می خندیدیم... در دفتر بودیم؛ می پرسیدیم... در دفتر بودیم؛ شیطنت که دیگر جای خود داشت!!!
-
دل شکستن!!!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:38
این روزها جای خالی تو را با عروسکی پر می کنم... او نیز مثل توست و مرا دوست ندارد... می شود گفت اصلا هیچ حسی به من ندارد! اما... هرچه هست دل شکستن بلد نیست!!!
-
به وسعت ندیدنت خسته ام!
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:34
به وسعت ندیدنت خسته ام! این که هستی و با من نیستی بهترین بهانه است برای بغض های نترکیده ام. کاش اشک هایم از شوق دیدنت سرازیر می شدند... کاش می شد سر به روی شانه های مهربانت... دردهایم را... دلتنگی هایم را به گوشت می رساندم...!