-
باشد... هرچه تو بگویی!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:30
باشد... هر چه تو بگویی! فقط کمی زمان می خواهم... هر وقت توانستم نفس کشیدن را فراموش کنم, تو را هم از خاطرم خواهم برد!!!
-
صرغه جویی...
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:26
رابطه مان آن قدر سرد شده که دیگر می توانیم با خیال راحت کولر را خاموش کنیم!! این گونه در هزینه های زندگی مان صرفه جویی خواهیم کرد!!!
-
دلتنگ که بشوی...
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:23
دلتنگ که بشوی... هزار عکس و خاطره را ورق بزنی فایده ندارد! دلت فقط خودش را می خواهد... خیلی دلتنگم...
-
حرفی برای نوشتن ندارم...
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:21
حرفی برای نوشتن ندارم... وقتی تمام روزهای زندگی ام تکراری اند...
-
افسون لازم نیست!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:20
چه مهارتی داری! برای بی تاب کردن این دل؟ افسون لازم نیست... بی خبری کافی است...
-
فقط کمی خاک گرفته...
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:17
دستمال کاغذی را با اشک هایت تر کن و روی قلبت بکش! عشق هم چنان در وجودت نفس می کشد... فقط کمی خاک گرفته است!!!
-
تو دیگر پشت درخت های تقدیر و حادثه پنهان نشو!!!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:14
عزیز دلم... زندگی من به اندازه کافی شبیه فیلم های هندی بی سروته است! تو دیگر پشت درخت های تقدیر و حادثه پنهان نشو!!!
-
همه چیز من بودن!!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:11
تو چیزی کم نداری؛ برای... همه چیز من بودن!
-
تخت جمشید!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:09
آن روزها پایه های عشقمان آن قدر محکم بود که می شد... تخت جمشید را بر آن بنا کرد!!!
-
سنگدلی... پیکرتراشی...
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:07
تو تا آنجا که می توانی سنگ دلی را بیاموز و من نیز پیکرتراشی را!!!
-
تو با همه فرق داری!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:04
تو با همه فرق داری! ما در مقابل آفتاب خشک شده ایم اما... من یقین دارم که خداوند خود در گل تو دمیده است!!!
-
به این جور چیزها عادت داریم!!!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 09:58
عزیز دلم, تو هم این قلب را به زنجیر بکش, بسوزان و ویران کن! من و اجدادم از زمان مغول ها تا به امروز... به این جور چیزها عادت داریم!!!
-
تیر عشقت کمرم را زده!!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 09:54
نمی دانم چشمانت با من چه کرده اند که نه توان پیش آمدن دارم و نه توان فرار! فکر می کنم تیر عشقت را به جای قلبم به کمرم زده ای!!!
-
دلم می گیرد...
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 09:39
وقتی سرفه ام می گیرد همه با لیوانی آب به سراغم می آیند! اما وقتی دلم می گیرد...
-
این که کداممان عوض شده ایم اصلا مهم نیست!!
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 09:36
این که کداممان عوض شده ایم اصلا مهم نیست! لحظه ها درگذرند و این میان... عشق است که یتیم مانده!!!
-
من همانم که اگر ساعتی از من بی خبر بودی...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:56
گاهی مرا یاد کن... من همانم که اگر ساعتی از من بی خبر بودی... آسمان را به زمین می دوختی...!
-
خدایا کمی بیا جلوتر...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:54
خدایا! کمی بیا جلوتر... می خوام در گوشت چیزی بگم!! من بی اون دووم نمی آرم... حتی تا صبح فردا...
-
خاطراتت...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:52
خاطراتت هنوز روحم را می نوازند... گاه با شوق! گاه با بغض!!!
-
جانم؟!
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:51
چه دلنشین تر از این که مدام و بی بهانه صدایت کنم با علامت سوال...؟ و تو سر حوصله جوابم بدهی جانم!!
-
می فهمی چه می گویم؟!
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:49
هوا را هر چقدر نفس بکشی باز هم برای کشیدنش بال بال می زنی... مثل تو... که هر چقدر که باشی باز باید باشی... می فهمی چه می گویم؟! بودنت مهم است...!!!
-
قول داد تا آخر دنیا بماند...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:47
قول داد تا آخر دنیا بماند... سر قولش هم ماند! همان روزی که رفت برای من آخر دنیا بود...
-
خدا به هوای تو مرا رها کرده است...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:45
وقتی می روی حواست باشد حتما خدانگهدار بگویی تا خدا بیشتر حواسش را به من بدهد... آخر می دانی؟ خدا به هوای تو مرا رها کرده است...
-
دوستت دارم!
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:43
دوستت دارم! و دوست داشتن تو در من جنینی است که نه سقط می شود و نه به دنیا می آید...
-
تو هیچ کجا نیستی...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:41
شبی در ساحل راه می روم و شهر زیر پاهایم تمام می شود! تو... هیچ کجا نیستی...
-
اسم مرا هم در گینس ثبت کنید!
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:38
اسم مرا هم در گینس ثبت کنید! من می توانم به راحتی در آغوش او جان دهم...
-
می دانم می گویند چقدر لوس!!
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 17:36
می دانم می گویند چقدر لوس! ولی بیا و بغض تنهایی ام را بوس کن... بگذار خوب شوم!!
-
چگونه بی خیالت شوم؟!!
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 15:42
وقتی تو در هر لحظه من مرور می شوی... چگونه بی خیالت شوم ای بهترین خیال من...؟!
-
بدون سیب کاشف جاذبه می شدم...
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 15:40
بدون سیب کاشف جاذبه می شدم... تنها اگر من و تو و نگاهت قبل از نیوتون بودیم...
-
دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست!
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 15:39
در زندگی برای هر آدمی از یک روز, از یک جا, از یک نفر به بعد, دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست! نه روزها... نه رنگ ها... نه خیابان ها... همه چیز می شود دلتنگی...
-
فقط سهمم را!
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 15:36
چیز دیگری نمی خواهم... شاید فقط سهمم را! از آغوش تو... که روزها به جنونم می کشد... شب ها شاعر...!!!