کجاست آن ادعاهای عاشقی ات؟
حال که من عاشقت شده ام و فریاد می زنم تو فقط سکوت می کنی...
و هم چنان تو نیت فال های من خواهی بود...
رفتم گفتم از خیرش می گذرم!
شنیدم که زیر لب گفت: از شرش خلاص شدم...!!!!
سرمای زمستان نیست...
دلتنگی توست, که به لرزه انداخته چهار ستون بدنم را...
من می خواهمت!
در این جمله اندوهی است....
اندوه نداشتنت...
تقصیر کفش هایم نبود...
جاده را هم متهم نمی کنم...
همسفرم کم آورد...
خودت را تصور کن بی او!
شاید بفهمی چه کشیده ام بی تو...
کاش چشمانم را می بستم و اول زمستان باز می کردم!
امسال بی تو تحمل نبودنت را در پاییز ندارم...
مرگ چگونه است؟
با رفتن تو خیلی فرق دارد...
کلاهم را برداشت و به جای آن منت بر سرم گذاشت!
این رسم رفاقتش بود...