گفته بودم لب تر کنی برایت می میرم!
نه تا آن حد که لبانت با لبان دیگری تر شود!!!

برو!
ترس از هیچ ندارم...
برو!!
ترس برای چه؟
وقتی می دانم یک روز تف می اندازی به روی تمام آن هایی که به خاطرشان من را از دست دادی...

هر کس جوانی اش را پای یک چیز گذاشت!
عشق, ثروت, علم, خانواده و...
و تمام این ها همواره زیر سایه حقیقتی, پنهان که در نهایت برای هیچ کس فرقی نمی کند!!!

من زانوهایم را به آغوش کشیده بودم...
وقتی تو برای آغوش دیگری زانو زده بودی...
به خاطر تو هر کاری ممکن است از من سر بزند, حتی ممکن است در بند پایانی این شعر به مغزم شلیک کنم...
