این رسم روزگار است عزیز دلم!
پیش از هر ساختن باید ویران کرد!!
و چه سعادتی است که آینده زندگی ات را روی ویرانه های قلب من بنا کرده ای!!!

معجزه با تو عینیت می پذیرد!
هیچ کس را ندیده ام که بتواند به این راحتی از میان سیلاب حوادث رد شود!!!

جنگل یادت هست و این که می گفتی به اندازه تمام درخت هایش دوستم داری؟
حالا می فهمم چرا بعد از رفتنت خبری از تو نشد!
تمام درخت هایش را قطع کردند تا ویلا بسازند!!!

این زمین لرزه ها علتش هرچه می خواهد باشد...
و حتی زمانش و یا شدتش!
می آیند و می روند اما...
جای زخم هایش تا ابد بر قلب هایمان خواهد ماند!

دهان که به سخن باز کرد بوی رفتن را احساس کردم!
و من چه کودکانه فکر می کردم با آدامس نعنایی می شود سرنوشت را تغییر داد...
