کاش می توانستی درک کنی عزیز من...
کاش می توانستی بفهمی که مشکلات ذهن مغشوش من بسیار جدی تر از پای کسی دیگر در میان بودن است!!!
من به این چیزها حتی فکر هم نمی کنم!
اما تو...
کاش می توانستی بفهمی...!!!

تو چای می نوشی غافل از اینکه کسی اینجاست که به فنجان درون دست هایت هم حسادت می کند...!!!

تو هم چیزی شبیه حساسیت های فصلی شده ای!
هر چند وقت یک بار می آیی همه چیز را زیر و رو می کنی و...
می روی تا سال بعد!!!

جنگ میان چشم هایت و قلب من روزی به صلح می انجامد!
و فقط ویرانی های احساس این شاعر چند روزی سوژه اخبار خواهد شد!!!

از خداحافظی های اشک و کاسه آب و دلتنگی دیر زمانی است که گذشته!!
امروز تو با دیگری می روی و همه چیز تمام می شود...
به همین سادگی!!!

روزها همه چیز آرام است!
شب ها صدای همسایه مان تا هفت خانه آن طرف تر هم می رود!
تا همه قدر عشق و آرامش را بهتر بدانند!

با غصه خوردن مشکلاتت کمتر نخواهند داشت!
فقط این گونه تو آن ها را دو برابر خواهی کرد!
کمی لبخند بزن و بگو:مهم نیست!درست می شود!!!

این روزها گرمای عشقمان آن قدر زیاد شده که حدس می زنم به زودی...
سرم را زیر آب بکنی!!!

این مشغله های روزمره...
این دردها...لبخندها...اشک ها...
و این دوستت دارم های از صمیم قلب شاید برای تو هیچ سودی نداشت اما...
مرا این گونه شاعر کرد!!!
