امروز از آن روزهاست که دوست داشتم باشی
صبح بیدار شوم و چشمان ِ مست ِ خوابت را ببینم
لبخند بزنم...خودم را کش بدهم
گلوله شوی در آغوشم ،سرت روی سینه ام باشد
موهایت را نفس بکشم
دستهایم را دورت حلقه کنم، دلم نیاید جدا شوم
امروز را استعلاجی رد کنم، پیشت بمانم
امروز از آن روزهاست...
امروز تو را فروختم به بهای چشمانی که نگاهش شبیه برق نگاه تو بود!!!

تو با من آنقدرها هم که فکر میکنی فاصله نداری!
کافی است چشم هایم را ببندم...
نفسی عمیق بکشم تا...
تمام خاطراتت دوباره زنده شوند!!!

از مزار برگ های پاییزی بی تفاوت عبور نکن!
چرا که هنوز هم خاطرات سبز بهار بر تن یکایکشان نقش بسته است!!!

عشق هیچ گاه نمی میرد!
تنها از لبخند به اشک...
از اشک به خاطره...
و از خاطره به لبخند تغییر ماهیت می دهد!!!

پاییز فصل عاشقانه هاست...
فقط به خاطر داشته باش...
هر زخمی بهبود می یابد جز زخمی که بر قلبی نهاده باشی!!!

وقتی حال سیاهی هم از کدر بودن چشمان تو به هم می خورد...
من چرا اصرار کنم به نجابت دستان خون آلودت؟
نجابت دستانی که قاتل طفل بی گناه من است...
افسوس که دستانم پر از خالی است!
افسوس...!!!

انتظار زرد...انتظار آبی...انتظار صورتی...
طعم تلخ انتظاری که می ترسی به وصال رسیدنی نباشد!
تند و تند رنگ می زنم جای خالی ات را...
رنگ ها دوره ام می کنند و به هم می تنند...
جای خالی تو رنگین کمانی می شود ۲۴ رنگ...
خنده ام می گیرد!!
حالا دیگر ملالی نیست دوری ات حتی اگر منتظر همیشگی هم باشم!!!
این پیله ها ی رنگی بی شک روزی پروانه ام خواهند کرد...!!!

شب است و ستارگان در فراسوی آسمان به دلربایی مشغولند!
به ناگاه سایه ات را پشت پنجره ی اتاقم می بینم...
پنجره را می گشایم ولی چیزی جز سیاهی بی کران شب عایدم نمی شود!!
تو رفته ای اما عطر خاطراتت در خانه ی کوچک قلبم جاری است و نگاه جادویی ات در پس قاب عکس آویخته بر اتاقم نوازشگر لحظه های سرد و بی کسی ام است...
هر وقت که زمان مجالی دست می دهد به سراغ دفترچه ی خاطراتم می روم و بغض پنهانم را بر صفحات سپید دفتر جاری می سازم و آنقدر قلم را بر سینه ی سپید دفتر می کشم تا بتوانم از پس غبار لحظه ها پرده های تنهایی را کنار بزنم ولی با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد!
به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد...!!!