گاهی نزدیک می شوی... گاهی دور...
ولی نه نزدیک می شود... نه دور...
دلتنگی ثبات دلم...!

روی صندلی کنار شومینه نشسته بودی و آرام با ضربان قلبم بالا و پایین می شدی...
روی دوشت عین مادربزرگ ها شالی انداخته بودی از نفس های من...
من اما روی زمین نشسته بودم و با کاموای محبت و با میل های عشق چشمانم را به چشمانت می بافتم...
یک دانه زیر یک دانه رو...
حاصلش اکنون شده یک ژاکت!
پر از خاطره و امیال باور نکردنی ما...
کی دو نفره آن را بپوشیم...؟

ماه آخر پاییز بود...
من بودم و تو...
اولین بار نبود که می دیدمت!
نگاهت کردم نگاهم کردی...
نگاهم گره خورد به نگاهت اما نگاهت بی تفاوت بود و بی اعتنا!!
خندیدم نخندیدی...
ماه اول پاییز بود همین چند روز پیش...
ده ماه می گذشت از آن اتفاق...
آن پاییز عاشقت بودم ولی نمی دانستی!
این پاییز دوستت دارم و می دانی...

زمان ما وقتی بعد از صد سال به کسی می گفتیم : مواظب خودت باش!
یعنی عاشقش بودیم... دوستش داشتیم... برایمان مهم بود...
و او نیز می فهمید ذره ذره احساسمان را!!
امروز...
همه می گویند بی یکدیگر می میرند!
اما...
یک دقیقه بعد حیاتی دوباره می یابند با هر کسی که از راه برسد!!!

پدر و مادرم فکر این روزها را کرده بودند!
برای همین همیشه همه چیز را بالای کمد می گذاشتند تا دستمان به آن ها نرسد!!!

وقتی به دنبال خودم می گشتم حقیقت را کشف کردم!
در راه حقیقت به عشق رسیدم...
در پی عشق خدا را دریافتم!!
و در خدا به همه چیز رسیدم!!!
