ایستادن اجبار کوه بود!
رفتن سرنوشت آب... افتادن تقدیر برگ... و صبر پاداش آدمی!!
پس بی هیچ چشم داشتی حراج محبت کنیم که همه ی ما فقط خاطره ایم...!!!

شده ام خارپشتی که تیغ هایش دنیای امنی برایش ساخته...
اما حسرت نوازشی را بر دلش گذاشته است...!

تو لایق شکوفه ها و هوای بهاری شهر من نیستی!
لیاقت تو...
همان سرمای زمستان و طاقت فرسای شهرت است که...
سرت را با معشوقه ات گرم کنی................................!!!!!

عشق من این گونه است!
که اگر تو در سفر باشی...
من نیز نمازم را شکسته بخوانم...!!!

آنقدر میوه های سم پاشی شده به خوردمان دادند که این روزها با حرف هایمان هم آدم می کشیم...!!!
