دور می زنم تمام بودن هایی را که نون نبودن گرفته اند : زندگی نقطه سر خط!
دوباره شروع می کنم...
خب حالا نیاز به تابلوی ورود ممنوع دارم که از ورود حتی شما دوست عزیز هم جلوگیری کند!!
این بار سرزمین ممنوعه ای می سازم که گاهی خودم را هم اشتباهی به جای دوست عزیز پشت در نگه دارم...!!!

شما درک نمی کنید چه می گویم!
بحثم داشتن یک سر پناه است...
داشتن یک جان پناه در حین بارش موشک های کنایه!!
حرفم داشتن یک جای امن است برای در امان بودن از مین های سرکوفت!
کاش...
ای کاش کسی بود که سکوت می کرد و گاهی زمزمه می کرد با صدای خشن که چیه...؟
هان؟برم نفت بگیرم؟برم نون بگیرم؟
و بعد من با آرامش تمام سرم را روی زانویش می گذاشتم و ریز ریز بلور اشک هایم را او با کلاه نازکش پاک می کرد...
اسطوره ای به نام پسر خاله!!!

نمی دانم!
باران بی قرار بیابان است...
یا بیابان تشنه باران!!
شاید آسمان برای تنهایی بیابان بارانی ز گریه به پا کرده...
اما همه یک هدف دارند...دیدار!!!
