کاش می دانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافت...
آن وقت به او می گفتم...
یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغض هایم را نمی توانم فرو دهم...!

استکان های خالی را نگاه می کنم...
گلویم به خاطر چای هایی که با تو نخورده ام چقدر می سوزد!
عاشقانه هایی که برایت می نویسم مثل آن چای هایی هستند که خورده نمی شوند!!
یخ می کنند و باید دور ریخت!
فنجانت را بده دوباره پر کنم!!!

فرقی ندارد چه ساعت از شبانه روز باشد...
صدایت را که می شنوم...
خورشید در دلم طلوع می کند...

بعضی ها برای رسیدن به جایی...
و بعضی ها بعد از رسیدن به جایی همه چیز را زیر پا می گذارند...!

دستان من نمی توانند!
نه...
نمی توانند هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند!!
تو به سهم خود فکر می کنی...
من به سهم تو!!!
