ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver
ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver

من ساده لوح...

چه ساده لوحانه پایه شده بودم برای خیالت که تخت شود...! 

 

توقف نکن!

در مرور خاطراتت توقف نکن! 

شاید سهم من یک یادت به خیر ساده باشد... 

 

جای دیگر تمرین کن!

من چرک نویس احساسات تو نیستم! 

دوستت دارم هایت را جای دیگری تمرین کن...!!! 

 

سرنوشت...

کاش می دانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافت... 

آن وقت به او می گفتم... 

یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغض هایم را نمی توانم فرو دهم...! 

 

فنجانت را بده!

استکان های خالی را نگاه می کنم... 

گلویم به خاطر چای هایی که با تو نخورده ام چقدر می سوزد! 

عاشقانه هایی که برایت می نویسم مثل آن چای هایی هستند که خورده نمی شوند!! 

یخ می کنند و باید دور ریخت! 

فنجانت را بده دوباره پر کنم!!! 

 

فرقی ندارد...

فرقی ندارد چه ساعت از شبانه روز باشد... 

صدایت را که می شنوم... 

خورشید در دلم طلوع می کند... 

 

 

همه چیز زیر سر من است...!!!

سرم را روی شانه ات بگذار! 

تا همه بدانند همه چیز زیر سر من است...!!! 

 

همه چیز را زیر پا می گذارند!!

بعضی ها برای رسیدن به جایی... 

و بعضی ها بعد از رسیدن به جایی همه چیز را زیر پا می گذارند...! 

 

دریا را...

دریا را... 

کوه را...  

آسمان را... 

نه! 

جای خالی تو را تماشا می کنم... 

 

سهم تو!!!

دستان من نمی توانند! 

نه... 

نمی توانند هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند!! 

تو به سهم خود فکر می کنی... 

من به سهم تو!!!