... فراموشت می کردم اگر دو روز دنیا انقدر طولانی نبود
من آن خزان زده ی برگم که باغبان طبیعت برون فکنده ز باغم به جرم چهره ی زردم...
گیرم که خلق جهان را به دروغی فریفتی...
با دست انتقام طبیعت چه می کنی؟!
اینجا تنها سرزمینی است که متضاد باکره فاحشه است!
با تو که بخوابد فرشته ای است...
با دیگری که بخوابد فاحشه ای بیش نیست!!
چشمت را نبند!
این چشم بندی های تو جهانم را محو می کند...
خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار!
خسته ام...
یا طلبم را بده!!
یا طلبت را بگیر...!!!
تو یک آهویی...
من یک پلنگم!
این بار داستان وحش برعکس است!!
تو من را می دری...
تو یک قفس هستی...
و من تنها پرنده ی دنیا که از قفس نمی گریزد...!
می پرسی : چقدر دوستم داری؟
می خندم!
جهان را متر کرده ای؟!
در دریای عشقت غرق می شوم...
نجاتم نده!