شاید تو...
سکوت میان کلامم باشی!
دیده نمی شوی اما من تو را احساس می کنم!!
شاید تو...
هیاهوی قلبم باشی!
شنیده نمی شوی اما من تو را نفس می کشم!!!

خوب هم که باشی از بس بدی دیده اند خوبی هایت را باور نمی کنند!
نفرین به شهری که در آن غریبه ها آشنا ترند...

بی حس شده ام از درد!
از بغض!!
فقط گاهی خط اشکی می سوزاند صورتم را...
به طور کاملا تلخی آرومم!!!

حبس کرده ای خود را در خویشتن و از چهچهه بلبلان در باغ ها می نویسی؟
تویی که تا کنون دل به دریا نزده ای چه می دانی غرق شدن یعنی چه؟
از دور نظاره گری و توصیف می کنی غافل از این که نوشته های من میدان دیده...
منی که خاک صحنه دفتر خاطراتم بود...
نوشته هایم صدبار از نوشته های تو کارگرتر است!
آری...
مسئله این است : باید هملت باشی تا شکسپیر شوی!!
دیگر تقدیر را برای نیامدنت بهانه نکن!
مرد باش و بگو نخواستی و نیامدی...!!!

بیا تمامش کنیم...
همه چیز را...
که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور شوی به ماندن!
نگران نباش!!
قول می دهم کسی جای تو را نمی گیرد اما...
تو فراموشم کن!
بی خیال من!!
بی خیال همه ی خاطره های ریز و درشتی که جا گذاشتی...
بی خیال دفترهایی که یکی بعد دیگری پر می شدند از نامه هایی که تو هرگز نخواندی...
بی خیال دلی که شکست...
بی خیال!
بخند...
تو که مقصر نبودی!!
من این بازی را شروع کردم خودم هم تمامش می کنم!
می دانی؟
گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است...بیا به هم نرسیم!!!
