ببخش اگر جایت تنگ است!
اگر در و دیوارها یک بند تکان می خورند!!
اگر سر و صدا نمی گذارد لحظه ای استراحت کنی!
ولی این بهترین جایی بود که می توانستم تو را در آن جا سکونت دهم...
ببخش که قلبم جای مناسبی برای زندگی کردن نیست!!!

درست ۵ روز و ۱۰ ساعت است که پشت پنجره نیامده ای!
دلواپسم...
نکند عادت های قدیمی ات را ترک کرده باشی!!!

خودت هم نمی دانیچند بار گیسوان بلندت مرا نجات داده اند؟!
هر بار که دستم از دنیا کوتاه می شد!!!

این تب و لرزها تمامش بهانه است!
تا شاید لحظه ای دستت را بر پیشانی ام بگذاری و حس کنم که مالک تمام دنیا شده ام!!!

کاش یک آن برای من بودی...
کاش یک لحظه لحظه هایت را با وجود من تلخ می کردی...
کاش چشم هایم از زلال چشمانت آب می خورد...
کاش نفس هایم از شمیم نفس های تو بوی قداست می گرفت...

خیلی وقت است که دیگر چای را با قند نمی نوشم!
می خواهم عادت کنم به تلخی...
و خوب می دانم که روزی آن قدر به تلخی چشمانت عادت می کنم که شیرینی خنده هایت دلم را خواهد زد!!
بگذار ببینم کی بود بار آخری که منحنی لبخند می کشیدی روی نمودار شادی هایت...
یک سال؟ دو سال؟
نه! انگار هزار سال نوری است که از کهکشان خنده هایت خبری نیست!
اصلا بیا از خاطره هایم برایت بگویم!!
خاطراتی که روزی پر بودند از لحن کودکانه ی شادی و حالا شده اند درست شبیه صفحه ی حوادث روزنامه ها...
سرد... سوت و کور... با تیترهای درشتی از اتفاقات غم انگیز!
مثل حادثه ی تلخ نگاهت!!
یادت هست؟
اعتراف می کنم مقصر تو نبودی!
بی احتیاطی از دل من بود... از دل من!!!

چقدر دیر آمدی اما می دانم اگر تو هم مرا دوست داشتی آن قدر که من تو را...
زودتر می آمدی!
حالا که آمده ای خوشحال نیستم!!
دلیلش برایم مبهم است...
چرایش را جوابی نیافتم...
اما انتظارت طعم دیگری داشت!
می دانی؟
نفس هایت بوی تازه ای می دهند!!
شاید با یکی...نه! نه!!
حتما عطرت را عوض کرده ای...!!!

خاطراتت در ذهنم مانده اند!
بین قاصدک های خسته در جمع رویاهای یخ زده ی بچگانه...
یا شاید نشسته اند میان عکس های یادگاری؛
ولی روزی خواهند مرد!!
من بعد از تو راه خورشید را یاد گرفته ام!
خاطراتت آن جا می سوزند...

دلم برای دستمال کاغذی های خانه مان می سوزد؛
هر شب به جای آرام گرفتن و خوابیدن در اشک های من غرق می شوند...