وقتی دیگر کمتر اشک می ریزم نمی دانم بزرگ شده ام یا از سنگ شده ام...
نفس کم آورده ام!
به من ماسک اکسیژن وصل می کنند...
تاثیری ندارد!!
بیچاره ها نمی دانند اکسیژن من تویی...
هوا... آب... غذا...
تو هوایی!
یک لحظه که نباشی می میرم...!!!
عشقت دایره است!
تعادل روحم را به هم ریخته...
سوزن می زنی در جسمم...
در روحم...
درد دارم!
اما...
می گویم باز هم...
چای را انتظاری نیست؛
تلخ است!
اگر تنهایش بگذاری سرد می شود...
اما مرا انتظاری هست؛
نکند تلخ شوم!!
یا که از تنهایی سرد...!
شاید طلا و مس قابل مقایسه باشند...
اما هرگز یک طلا را با آجر مقایسه نکن...!
محبت را باز کن!
نترس!!
پوچ هم که باشد در دست تو گل می شود...
نمی پرسم دوستم داری یا نه؟
نمی خواهم دروغ بگویی...
می پرسی چند کیلو دوستم داری؟
می خندم...
برای این همه وزن ترازویی اختراع نشده!