گذشته های دور را خواهم بخشید!
زیرا آنان هم چون کفش های کودکی ام نه تنها برایم کوچک اند...
بلکه با آن ها از برداشتن گام های بلند عاجزم!!

وقتی که یلدا هم گذشت و من هنوز بلندترین شب های سال را تجربه می کردم...
وقتی که فصل داشت عوض می شد و هر تغییری بیشتر من را مضطرب می کرد...
وقتی که هوا داشت رو به سرد شدن می رفت...
تازه فهمیدم من از پاییز عاشق تو بوده ام!
حالا در این منظره ی برفی چطور با یاد آن روز خاطره بازی کنم؟

می گویی : بزرگ شو!
وقتی به تو نزدیکم بزرگسالی محال است!!
محال را جستجو می کنم...
هر روز... هر ساعت... هر لحظه...

شنیدم که لیلی زن بود...
شنیدم که عاشق داشت...
عاشقی به فرط عشق,مجنون!
شنیدم که مجنون مرد بود...
من یک زنم!
تو یک مرد هستی... من یک زنم!!
فرط عشق, مجنون!
مجنون قصه ها را باور ندارم!!
مجنون نام کوچک یک زن بود...

دردناک است دوست بداری و گمان کنی دوستت دارد!
حال آنکه او یگانه هستی تو باشد و تو یکی از هزاران لذت او...!
