نفس هایم به شماره افتاده...
ده... نه... هشت... هفت... شش... پنج... چهار... سه... دو... یک... صفر...
از راه می رسی و احیا می شوم...!!

زن های بسیاری را کشته ای...
در گریز از مرگ برایت قصه می گویم!
این داستان درباره مجنونی است که راهی هزار و یک شب شد...
پایان آشکار است...
مجنون زنده می ماند...