این روزها قدم که می زنم منحرف می شوم به سمت چپ...
در قلب من چیزی سنگینی می کند مدام!!
جای تو خوب است؟!

جدا که شدیم...
هر دو به یک چیز رسیدیم!
تو به فراغت...
من به فراقت...
یک حرف تفاوت که مهم نیست...!!!

اگر حرف هایم به گوش تو نمی رسند...
خاموشی ام را بر من خرده مگیر.
آخر تک تک کلماتش را با کاغذ سکوت جلد گرفته ام تا مبادا خراب شوند.

می دهم چشمانت را اسکن رنگی کنند و می فرستم به مسابقات زشت ترین عکس های دنیا.
قطعا در بین آن همه عکس زشت...
تو بهترین خواهی بود!

در این سال ها از شادیتان بال در آوردم!
از غم هایتان شکستم...
اشک ریختم!
از امید هزاران شعر تازه گفتم و از عشق...
هزار قصه بی پایان...
امروز شاعر تنهایت را ببین که انگار ۸۰ سال پیرتر شده است!!!

شده ام عین کلاغ ها...
دیگر عادت کرده ام بدون اینکه دوستم داشته باشند زندگی کنم...!
