در دلم کودکی است...
که بی تو بودنش را نق می زند...
من هیچ!
لااقل با بودنت بهانه ای برای او باش...

فقط برای یک بار...
مرا در افسون مبهم یک دروغ شناور کن...
سر به گوش من بگذار...
و آرام بگو : دوستت دارم...

سرنوشت مرا خیس بنویس...
تقدیری مبارک...
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم...
و هرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم...!
دلم می خواهد وقتی پیر شدم دخترم یا پسرم از من پرسیدند عشقت کی بود؟
بتوانم با دستانم به اتاق اشاره کنم و بگویم اونجا نشسته...

چقدر سخت است تنها دلخوشی زندگی ات برای تو خیلی باشد و برای دیگری بازیچه ای که قدرش را نمی داند...

یادت هست؟
از کودکی یادمان داده بودند تنها نرویم...
یادت باشد!
هنوز هم دوست دارم هر جا می خواهم بروم تو در کنارم باشی...
