پنجره ها را باز کن!
بگذار تا نور خانه کوچکت دنیایم را روشنی بخشد.
پنجره ها را باز کن!!
بگذار مهرت بر روزگارم بتابد...
بگذار تا لحظه های فرسوده ام از تو جان بگیرند.
پنجره ها را باز کن تا نگاهت این ثانیه های ممتد انتظار را قطع کنند...

آموخته ام وابسته نباید شد...
نه به هیچ کس نه به هیچ رابطه ای...
و این لعنتی نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام...!!!

به زودی در خواهی یافت که من تو را چقدر دوست دارم...
دوستت دارم!
به اندازه تمام خوشی هایم...

آسمانی که تو باشی و زمینی که من...
باید هم آن طور از آن بالا به من نگاه کنی!

می دانم گاهی خسته بودم...
گاهی غمگین و گاهی شاد.
گاهی اسیر مشکلات و گاهی از هفت دولت آزاد!
اما همیشه...
هرچه بود و نبود را به عشق تو می نوشتم!
عزیز دلم...
ممنونم که تحمل می کنی!!!

می گویی که با گذشته فرق کرده ام و گاهی نوشته هایم مثل سابق نیست!
تمام حرف هایت قبول اما...
به آینه نگاه کن ببین خودت همان آدم چند سال قبلی؟!

کم کم یاد گرفتم که باید باغ خودم را پرورش دهم!
به جای این که منتظر کسی باشم تا برایم گل بیاورد!!
یاد گرفتم که می توانم تحمل کنم!
که محکم باشم...
پای هر خداحافظی!!
یاد گرفتم که...
خیلی می ارزم!!!

گریه شاید ضعف باشد...
شاید کودکانه...
شاید بی غرور...
اما هروقت گونه هایم خیس می شود می فهمم نه ضعیفم...
نه کودکم...
بلکه پر از احساسم...!