ای کاغذ سپید که همه ی دردهایم را به دوش می کشی...
یک بار دیگر رویت می نویسم : بی نهایت دوستش دارم!

زمستان است و من شنیده ام روزها کوتاه تر می شوند ولی...
نمی دانم چرا دارند این روزها هی بلندتر می شوند بی تو!

برای اینکه هنوز به تو فکر می کنم...
هنوز نگرانت می شوم...
هنوز دلتنگت می شوم و...
هنوز دوستت دارم...
از خودم متنفرم!!!
آهای روزگار!
برایم مشخص کن این بار کدام سازت را کوک کرده ای تا برایم بزنی؟
می خواهم رقصم را با سازت هماهنگ کنم...!!!

انگشتت فقط یک جای یک حلقه دارد...
دلت را...
دست به دست می کنی برای چه؟؟؟؟؟!

هنوز عطر روزهای داغ تابستان را بهاری می کند!
من بی تو...
غمگین ترین پسرک شهر هستم که...
هیچ گاه چشمانش را حتی به خواب هایی جز تو آلوده نمی کند...

نمی دانم...
چرا بین این همه آدم پیله کرده ام به تو...
شاید فقط با تو پروانه می شوم...!!!
