باران عشق هوای دلم را پر کرده و عطر تو را نزد من آورده...
به دستانت نیاز دارم!
تا این اشک ها را خاموش کنند...

خدایا بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفم...!
من عصبانی بودم برای انسانی که تو می گفتی ارزشش را ندارد و من پافشاری می کردم...

تو را به خدا...
اگر جایی دیدی حقی می فروختند برایم بخر...
تا در غذا بریزم!
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!!!

حواس تنهایی ام را با خاطرات با تو بودن پرت کرده ام...
بگو کسی حرفی نزند...
بگذار لحظه ای آرام بگیرم!!!

نه نمی دانی...
هیچ کس نمی داند...
پشت این چهره ی آرام در دلم چه می گذرد...
نمی دانی...
کسی نمی داند...
این آرامش ظاهر و این دل ناآرام چقدر خسته ام می کند...

نفس هایم بی تو بوی خاکستر سیگار پیرمردی را می دهد که به جوانی از دست رفته اش می اندیشد...!!

بگذار حق این انتشارات را محفوظ ندارند!
گیریم احساسمان را دزدیدن...
خون جاری در رگ هایمان را که نمی توانند بدزدند...
جایگاه تو محفوظ است حق من!!!

حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات...
باشد قبول...
لااقل این نکته را بدان!
آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید دلم بود نامهربان...
خداحافظ!
