به من اعتماد کن!
به من که فردای توام...
به من اعتماد کن!!
اعتماد آفتاب گمشده خانواده های امروزی است.
ما باید به دست های هم اعتماد کنیم آنقدر که اگر یکی به فرادا وضو گرفت دیگری به جماعت نماز بگذارد...!!!

عجیب حواس پرت شده ام!
به سادگی جا می گذارم هرجا که می روم انگار تکه ای را!
دیروزنگاهم را روی ردیف روزنامه ها و مجله های دکه ی روزنامه فروشی جا گذاشتم؛
لا به لای تیترهای پررنگ و مهم که نگاهم را کمرنگ می کردند.
پریروز دستانم را کنار پنجره ی بی رنگ و روی خانه ی مادربزرگ جا گذاشتم؛
همان جا بر لبه ی پرده ی روی طاقچه ای که پر بود از نور و زندگی.
امروز پاهایم را کنار ریل راه آهن جا گذاشتم!
شنیدن سوت قطار حالا دیگر جذابیتی ندارد...
اما شیرین ترینشان دلی است که آگاهانه میان دستان تو جا گذاشته ام...

دیروز زورگیرها تمام دار وندارم را بردند!
می ترسم یک شب دفتر شعرهایم را بخوانند و یک عمر عاشق تو شوند!!!

بیا با هم حرف بزنیم...
درددل های داغت همه چیز را در خود حل می کند...
مشکلات که دیگر چیزی نیست!!!

ای آدمیزاد!
بهترین های وجود خود را تقدیم کسی کن که تو را به خاطر وجود خودت می خواهد و بس!!
بی شرط و بی بهانه...

من با چشمانم می دیدم ولی از دست هایم کاری برنمی آمد!
نفتکش ها هرچهقدر دورتر می رفتند ماهی ها به شن های ساحل نزدیک تر می شدند!!!
