بی تو از فرط گناه...
روح نیز از کالبدم گریخته است...
با تو بودن آه چه خوب است...
چه خوب است...
چه خوب!

تنهایی ام را با کسی شریک نمی شوم...
مطمئن باش!
دست احتیاج به سمت تو که هیچ...
به سمت خودم هم دراز نخواهم کرد...
شاید که تنهایی ام از تنهایی دق کند...

تمام عشقت را خرج معشوق نکن...
بهترین هم که باشی...
عطسه کردنت میان حرف هایش بهانه می کند...!!!

روزگاری شده که خنده ی زورکی عروسک هایم آزارم می دهد.
روزگاری که در آن کلاغ ها زیر بار تهمت سیاه می شوند.
روزگاری که روزهای بی تو بودن از من رشوه می خواهند...
آن هم خاطره هایم را!
چشمانت حال و هوای نوشته هایم را درک نمی کنند!!
روزگار خوبی نیست که حتی اقاقیا هم دیگر روی سپیدی ندارند...
من خود خود نوشته هایم بودم!
من خود خود نوشته هایم هستم!!
تو مرا با دقت نخواندی!
تمام پرنده ها و درخت ها هر روز به من می گویند: تو خودت را می نویسی!...
من لبخند می زنم ولی تو...
گفتی: اصلا شبیه نوشته هایت نیستی!!
هر روز دور می شوی از کاراکتری که از لا به لای سطرهایت ساخته ام!
و من...
چاره ای نداشتم جز سکوت!!
جز باران... جز...

استاد تمام رموز نقاشی را به من آموخت!
جز این که چگونه می توانم یک دنیا را میان مردمک چشمانت جای دهم؟!!

گاهی به آن روزها فکر می کنم می بینم پدرانمان بیهوده دفتر می خریدند!
چراکه مدرسه برای ما از در دفتر شروع می شد!!
می خندیدیم...
در دفتر بودیم؛
می پرسیدیم...
در دفتر بودیم؛
شیطنت که دیگر جای خود داشت!!!
این روزها جای خالی تو را با عروسکی پر می کنم...
او نیز مثل توست و مرا دوست ندارد...
می شود گفت اصلا هیچ حسی به من ندارد!
اما...
هرچه هست دل شکستن بلد نیست!!!
به وسعت ندیدنت خسته ام!
این که هستی و با من نیستی بهترین بهانه است برای بغض های نترکیده ام.
کاش اشک هایم از شوق دیدنت سرازیر می شدند...
کاش می شد سر به روی شانه های مهربانت...
دردهایم را...
دلتنگی هایم را به گوشت می رساندم...!
