رفته ای اما هر لحظه حضورت در من پررنگ تر می شود؛
هر قدم که جلوتر می روم بیشتر در فکرت غرق می شوم...
انگار که خاطراتت را به جای پرتاب به دورترها جلوی پای من انداخته ای...
برایم جامی از آتش بیاورید...
مذاب داغ بر اندامم بریزید...
بگذارید جهنمی باشم...
خسته ام از این بهشتیان بی درد...
از سایه ی سرد این درختان بی ریشه...
خسته ام.
جا می گذارم همه ی رد پاهایم را همان نزدیکی خودم پشت سرم؛
ما عادت داریم جا بگذاریم...
وبه طورعجیبی جا بمانیم و جا بخوریم!
صبوری را به قدر کفایت یادم داده ای؛
خوب هم مشق می کنم.
زمان آن نرسیده عنوان درس را عوض کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
تو نمی فهمی...
باران هر لحظه توی چشم هایم تندتر می شود.
گاهی شاید با نگاه کردن بفهمی که فقط یک پلک فاصله دارم با شکستن.
بارها و بارها گفتم محبتت رابه زور به خورد دیگران نده...
تاریخ مصرفش تمام شده بود مسمومشان کرد!
پیشانی ام چسبیدن به سینه ای را می خواهد و چشمانم خیس کردن پیراهنی را...
عجب دل پرتوقعی دارم من...!