ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver
ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver

رفته ای اما...

رفته ای اما هر لحظه حضورت در من پررنگ تر می شود؛ 

هر قدم که جلوتر می روم بیشتر در فکرت غرق می شوم... 

انگار که خاطراتت را به جای پرتاب به دورترها جلوی پای من انداخته ای... 

 

لحظه ای تصور کن!

لحظه ای تصور کن او را کنار دیگری... 

شاید حالم را فهمیده ای... 

 

زیاد دوستش داشتم!!!

همه چیز زادش دل را می زند... 

زیاد دوستش داشتم! 

 

خسته ام!

برایم جامی از آتش بیاورید... 

مذاب داغ بر اندامم بریزید... 

بگذارید جهنمی باشم... 

خسته ام از این بهشتیان بی درد... 

از سایه ی سرد این درختان بی ریشه... 

خسته ام. 

 

جائولوژی عمومی!!

جا می گذارم همه ی رد پاهایم را همان نزدیکی خودم پشت سرم؛ 

ما عادت داریم جا بگذاریم... 

وبه طورعجیبی جا بمانیم و جا بخوریم! 

 

خوب مشق می کنم!

صبوری را به قدر کفایت یادم داده ای؛ 

خوب هم مشق می کنم. 

زمان آن نرسیده عنوان درس را عوض کنی؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

تو نمی فهمی...

تو نمی فهمی... 

باران هر لحظه توی چشم هایم تندتر می شود. 

گاهی شاید با نگاه کردن بفهمی که فقط یک پلک فاصله دارم با شکستن. 

 

مسمومشان کرد!!

بارها و بارها گفتم محبتت رابه زور به خورد دیگران نده... 

تاریخ مصرفش تمام شده بود مسمومشان کرد! 

 

خندیدم...

دیشب که نمی دانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم کلی خندیدم... 

 

دل پرتوقع من!

پیشانی ام چسبیدن به سینه ای را می خواهد و چشمانم خیس کردن پیراهنی را... 

عجب دل پرتوقعی دارم من...!