کافه چی!
قهوه ام را شیرین کن...
آن روزها که تلخ می خوردم روزگارم شیرین بود!!!

کلافه ام...
این روزها دم به دم بی گدار به آب می زنم و گندابی می سازم مملو از افکار زخم خورده!
و ناگذیر هر روز صبح تمام احساسم را در آن غسل می دهم تا آنقدر کثیف به نظر بیاید که کسی جرات نزدیک شدن به آن را نداشته باشد!!
خیالی نیست!
واهمه ای ندارم از حرف های پشت سر.
بگذار قضاوت کنند که آلوده و زشت منظر است احساس من...

اگر تو روی نیمکتی این سوی شهر تنها نشسته ای و همه آنچه داری کسی است...
شاید آن سوی شهر روی نیمکتی دیگر کسی نشسته است که همه آنچه ندارد تویی...
نیمکت های این شهر را چه بد چیده اند...!!!

درست زمانی که نیاز داشتم درکم کند ترکم کرد...
چه می شود کرد؟!
این رسم دنیای این روزهاست...
