باید فراموشت کنم!
چندی است تمرین می کنم...
من می توانم!!
می شود!
آرام تلقین می کنم...
حالم... نه!
اصلا خوب نیست!!
تا بعد مهم تر می شود...
فکری برای این دل آرام غمگین می کنم...
من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین!
خود را برای درک این صدبار تحسین می کنم!

خداحافظ نمی گم!
آخه دلم باهاشه...
من می میرم!!
ولی اون...
می خوام که زنده باشه...

انسان ها تنهایی ات را پر نمی کنند...
فقط خلوتت را می شکنند!
هرچه انسان های اطرافت بیشتر باشند خلوتت آشفته تر و تنهایی ات تنهاتر می شود...
خدایا از تو معجزه می خواهم...
معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت...
تو خود بهتر می دانی معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند!
ناامید نیستم خدا...
دلتنگم!!!

بیا جایمان را عوض کنیم...
شعرهای من عرضه نداشتند تو را عاشق کنند!
این بار تو شعر بگو...
تا من برایت عاشقی کنم!!!

لعنتی...
بند بند تنم باز می شد...
وقتی از غریبه ها می شنیدم...
که چطور بند بند لبانت را برایش باز می کردی...

دست به صورتم نزن!
می ترسم بیفتد نقاب خندانی که به چهره دارم و سیل اشک هایم تو را با خود ببرد...
و باز من بمانم و تنهایی...
