من همانم!
دختری که برای داشتنت تمام شب رابیدار می ماند...
و با تویی که نیستی حرف می زد...
دختری که زانو می زد لبه ی تختش...
چشمانش را می بندد و تنها آرزویش را برای هزارمین بار به خدا یادآور می شود...
و خدا هم مثل همیشه لبخند می زند...
از اینکه تو آرزوی همیشگی من بودی...!

ای دلم ضجه نزن!
صدایت را نمی شنود...
در آغوش دیگری سرش گرم می شود...
حتی به تو هم فکر نمی کند چه برسد به ضجه هایت...

یعنی می شود روزی برسد که بیایی مرا در آغوش بگیری...
بخواهم گله کنم...
بگویی هیس!
همه کابوس ها تمام شد...

هر صبحی که از راه می رسه به یاد اون نوازشایی که رو موهاش داشتی یکی از موهاش رو می کنه و تو گلدونی که براش هدیه خریدی می کاره.
کم کم داره کچل میشه.
یواش یواش داره گل تنهاییش در میاد...
نمی خوای برگردی؟؟