میان ماندن و نماندن تنها یک حرف ساده بود!
از قول من به باران بی امان بگو : دل اگر دل باشد...
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد...!

این دردنوشت ها...
نه دلنشین اند نه زیبا!
این ها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند که نشانی دردناک از یک عشق ناکام دارند.
و تنها مخاطبش...
غایب!!!

من از خودم هم بریده ام...
تو مرا از رفتنت می ترسانی؟؟
اگر از رفتنت...
می ترسیدم!
هرگز نمی گفتم دوستت دارم!!!

بخواب تا نگاهت کنم...
و برای هر نفس تو بوسه ای بنشانم...
به طعم...
هرچه تو بخواهی...

خدایا از تو دلگیرم!
به قولت وفا نکردی...
گفته بودی حق انتخاب دارم...
پس چرا انتخابم را گناه اعلام کردی؟!
خودکشی هم انتخاب من بود...

آنکه دستش را این طور محکم گرفته ای دیروز عاشق من بود...
دستانت را خسته نکن!
محکم یا آرام...
فرداتو هم تنهایی...
چقدر رسیدنت را دوست می دارم...
آغوشم در ازدحام سرد تنهایی...
تنها برای تو هنوزگرم است...

زندگی تلخ ترین خواب من است...
خسته ام!
خسته از این خواب بلند...
ساز زندگی من این جوری می نوازد...
آهای دخترک!
دلبرک تو اینجاست!!
بیا بگیرش...
