نانوا هم جوش شیرین می زند...
بیچاره فرهاد!
دلواپسی من از نیامدنت نیست!
می ترسم در پس این دل دل زدن ها بیایی و دلخواه تو نباشم...
هوا خوب است!
بیا برویم کمی قدم بزنیم؛
نگران نباش!!
دوباره بازمی گردانمت به قاب عکس!
برف پاک کن بیهوده جان می کند...
باران این سوی شیشه است!
عمر من قد نمی دهد...
به سفرت بگو کوتاه بیاید...!
من رای می دهم...
به کسی که قول دهد...
تمام خیابان های این شهر...
و خاطره های تلخش را...
برایم...
عوض کند...!!!
درد دارد این شب هایی که نمی دانم چراغ اتاقت را کدام لعنتی خاموش می کند!!!
اینجا زمستان زود می آید...
حتی زودتر از پاییز!
خیال با تو بودن را به هر که گفتم جوابم کرد...
بگذار هر کس هرچه می خواهد بگوید!
من هنوز به معجزه ایمان دارم...!!!!!
من به سوختن عادت دارم...
کبریت را بنداز و برو...