نوشته هایم گریبان گیرت می شوند روزی...
آنقدر که بینشان آه کشیدم!!

آغشته به تو می شود روحم...
نفسم...
بند بند وجودم...
وقتی در حصار دستانت بوسه باران می شوم...
همه می گویند سخت گیرم!
راست می گویند!!
همین است که انقدر سخت به تو گیر داده ام...

فکر در آغوش تو گم شدن حس لامسه ام را قوی تر می کند...
می دانی؟؟
برای دیدنت چشم لازم ندارم!
لمس انگشتانم بر تن تو باور من است...

همه گفتند بخشش از بزرگان است...
من بخشیدم و هیچ کس نگفت چقدر بزرگ شدی!
همه گفتند : بلد نبودی حقت را بگیری...؟!
می دانی؟
همه را امتحان کرده ام!
قرص خواب... خنده های زورکی...
هندزفری توی گوش و گریه کردن...
دل من این حرف ها حالیش نمی شود!!
آغوشت را می خواهم!
برگرد...

می دانم!
کار داری...
سرت شلوغ است...
می دانم!!
اما این که موقع خواب...
روی تخت...
چند ثانیه فقط لحظه ای به ذهنت خطور کند که یک جایی کسی روی تختش...
موقع خوابش...
برای تو اشک می ریزد...
همین هم برای من کافی است...!!!