گیرم که تمام آثارم را از لحظه لحظه زندگی ات پاک کردی!
با قلبت چه خواهی کرد؟!!

این هم از زمستان که این قدر منتظرش بودی.
قلبم را در دستانت بگیر!
چرا که این گرما هیچ وقت سهمیه بندی نخواهد شد!!
قول می دهم!!!

لعنت به اویی که حاصل اعتمادم به او, انداختن یک قرص سردرد قبل از سر کشیدن لیوان آب آخر شبم خواهد بود...

باورم شد...
که تو خسته تر از آن بودی که بفهمی دوست داشتنم را...
از من گذشت...
اما...
هر جا هستی, خسته نباشی...
روزگاری بود که, برچسب هایی روی قلب ها می دیدم اما, معنایشان را نمی فهمیدم.
دارم فکر می کنم...
شاید عشق هم تاریخ مصرف دارد!!!

آنقدر مدارا کردم که دیگر مدارا عادتم شده...!
وقتی خیلی نرم شدی, همه تو را خم می کنند...

حق با کشیش ها بود گالیله...!
زمین آنقدرها هم گرد نیست...
هر کس می رود...
دیگر باز نمی گردد!

برای قصه ای که با یکی بود یکی نبود شروع می شود...
پایانی بهتر از آوارگی کلاغ نمی توان داشت...