بعد از رفتن تو...
تنها چیزی که برایم ماند تنهایی بود!
درست مثل لاک پشتی که سنگ را به دوستی بگیرد...!

احترام من به نسبت به تنت زار می زند...
باید کمی از پهلوها برایت تنگش کنم...
تا کمی اندازه ات شود!

دلم که می گیرد بغض می کند, می شود وبال گردنم!
دردهایم خیلی نیستند...
تو هستی و فراموش کردنت!!
دردم می آید وقتی با دردهایت کلنجار می روم!!!

نشستم پای مشروب...
بچه ها گفتن بخور به سلامتی اونی که دوسش داری!
پیکو به لبم نزدیک کردم, نخوردم ولی گفتم : به سلامتی اونی که از وجودش نفس می کشم!!
گفتند تو که نخوردی؟!
گفتم: سلامتی اونو تو پاکی می خوام نه تو مستی!

زن عشق می کارد و کینه درو می کند.
دیه اش نصف دیه ی توست و زنایش برابر سنگسار...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!
او می زاید و تو اسم می گذاری!!
او درد می کشد و تو نگران این هستی دختر نشود!
او از جان خود مایه می گذارد و همه جا می پرسند...
نام پدر؟!

می پرسند بیداری؟!
پاسخ می دهم آری... بی دارم!
چون اگر دار داشتم...
یا قالی زندگی ام را خود می بافتم...
یا زندگی ام را به دار می آویختم.....!!!!!
