شب ها زیر دوش آب سرد رها می کنم بغض زخم هایم را...
در حالی که همه می گویند: خوش به حالش...
چه زود فراموش کرد...

انگار حرف ر در ادبیات ما اضافی است!
به هر کس گفتم درکم کن...
دکم کرد!!!
من را ببین...!
هم چنان ایستاده ام!!
آن کسی که فکر می کنی می شکند...
بی تو می شکند امثال تو را...

آهای روزگار...
به چه می خندی؟!
حرمت نگه دار!
مگر نمی بینی سیاهپوش آرزوهایم هستم؟؟!!!

کوچک که بودم کشتی هایم که غرق می شد, سریع برگی از دفتر مشقم می کندم و دوباره یکی عین آن را می ساختم...
حالا روزهاست که کشتی هایم غرق شده و تنها در حسرت آنم که چرا دیگر دفتر مشقی ندارم...!
سقط کردم فکر خرابی را که از زیبایی تو دائما در سرم آبستن بود و برای من جز تهوع چیزی نداشت!

به پایان رسیده ام اما نقطه نمی گذارم...
یک ویرگول می گذارم...
این هم امیدی است...
شاید که برگردی.....!
