و تو هیچ گاه نخواهی فهمید.
که شب ها, آن زمان که به خواب می روی من, هم چنان گوشی تلفن را نگه می دارم و به هیچ صدایی که نمی آید...
فکر می کنم!
و تو هیچ گاه نخواهی فهمید...

این چهارصد و هفتاد و پنجمین کتابی است که می خوانم...
تا شاید کسی, چیزی از معمای نهفته در نگاهت گفته باشد!!!
سفرت بخیر اما...
بدنیست اگر خاطرت بماند به تعداد خط های سپید جاده ای که در آنی, دلم برایت تنگ می شود!!!

من که طالع بینی نمی دانم!
اما امیدوارم تمام حیوانات دست به دست هم دهند تا تقدیر امسالت...
بهتر از همیشه شود!!!

سال ها شعر سروده ام برای شاعرانه ترین اعتراف زندگی ام, که در مقابل چشم هایت هیچ گاه...
هیچ حرفی...
برای گفتن نداشته ام!!!
این که در قلبت جای دارم خیلی خوب است اما...
همیشه لبخند بزن!
چرا که وقتی دلت می گیرد, تا مرز خفگی پیش می روم!!!

من که پیش از تو دل نداشتم!
حال که آن را به من هدیه داده ای...
می توانی هر چقدر که می خواهی بشکنی و دوباره از نو بسازی اش!!!

این شاخه ی نازک سرنوشت تحمل وزن هر دوتایمان را نداشت!
بالاخره یک روز می شکست!!
شاید این تنها دلیلی بود که من دست هایت را ول کردم و از چشم هایت افتادم!!!

تو را دوست دارم هم چون دایناسوری که تازه دریافته, درون تمام موجودات چیزی به نام احساس نهفته است!!!

این پل را که پشت سرم خراب کنم...
سقف این پناهگاه را که ویران کنم...
فردایم را طوری خواهم ساخت که هزاران برابر زیباتر از گذشته ها باشد!!!
