درد مرا انتخاب کرد!
من تو را...
تو رفتن را...
آسوده برو!!
دلواپس نباش!
من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم...
فرقی نمی کند که شعرهایم را روی کاغذ بنویسم؟
یا روی ماسه های دریا...
یا حتی روی شیشه بخار گرفته پنجره!
نام توست که به دل نوشته هایم اعتبار می بخشد!!!

تا دیروز فکر می کردم معجزه تنها در کتاب های داستان اتفاق می افتد.
امروز که به زندگی ام قدم گذاشته ای دریافتم که همه چیز در همین نزدیکی ها رخ می دهد!!!
خدای مهربانم...
تو بهتر از هر کسی می دانی که من شاعر نیستم!
این عظمت توست که در دستانم جاری است و این چنین قلب ها را تسخیر می کند!!!

شاید از مد افتاده باشد...
شاید دیگر اندازه ام نباشد...
اما هم چنان عطر خاطره می دهد پیراهنی که تو روی شانه هایش اشک ریخته ای!!!

چگونه اینجا را ترک کنم و به دنبال سرنوشتم بگردم؟!
وقتی که در گوشه گوشه این شهر با تو خاطره دارم؟!!!

دیروز روی آتش راه می رفتی, امروز روی آب.
تعجبی ندارد که فردا همراه با پرندگان آسمان ها را تسخیر کنی فرشته زمینی!!
