-
تو...نفس...!!!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:35
سه چیز تو قلب منه... عشق... صفا... محبت... نترس تو رو یادم نرفته! تو...نفسمی...!!!
-
دل من...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:31
حتی کفش هم اگر تنگ باشد زخم می کند! وای به حال دل من برایت...!!!
-
خفگی!!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:29
خوب می دانم یک روز خفه می شوم! از بس غصه هایم را نجویده قورت دادم...!
-
حقیقت تلخ!!!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:25
یک نفر... یک جایی... تمام رویاهاش تویی... وقتی به تو فکر می کنه... احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه... پس هر وقت دلت گرفت... این حقیقت رو بخاطر داشته باش! یه نفر... یه جایی... بی قرارته...!!!
-
ضربه های مهلک!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:21
اشتباهم این بود که هر جا رنجیدم لبخند زدم... فکر کردند درد ندارم... ضربه ها را سنگین تر زدند!
-
چوپان دروغگو!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:19
دیگر هیچ یک از حرف های این ذهن سر به هوا را باور نمی کنم! شیطنت می کند!! چوپان که بود... دروغگو هم شده است!
-
بودن یا نبودن!مسئله این است...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:16
گاهی نبودن های هست که هیچ بودن هایی جای خالیشان را پر نمی کند...!
-
تکراری...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:14
می نویسم دوستت دارم! نگو که تکراری است!!! شاید نباشم که تکرارش کنم...!
-
تخیل...موهبت خدا!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:11
راه رفتن روی ابرها را تمرین کن! تخیل لذت بخش ترین موهبت خداست...!
-
ستاره ی آرزو!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:09
دست هایم نمی رسد که ستاره ی آرزوی محال را بچینم! آنچه برای من از چیدن ستاره مهم تر است... رویای ناب آرامش توست!!!
-
هیچ ندارم...نه!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:07
پر از توام! به تهی دستی ام منگر!! مگو که هیچ نداری... ببین! تو را دارم...
-
من...تو...عاشق!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:04
نه می توانم خود را از تو پس بگیرم نه تو را پس بدهم! تو مرا گرفته ای یا من تو را...؟ ولی می دانم عاشق همدیگریم!
-
عبرتی برای قاصدک فردا...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 17:01
قاصدکی رسید... خبری از تو نداشت! پرپرش کردم تا عبرتی باشد برای قاصدک فردا...
-
۵ راه موثر...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:59
۵ راه موثر برای فراموش کردن اونی که خیلی دوستش داری... دنبال چی می گردی؟؟ اونی که دوستش داری هیچ وقت فراموشت نمیشه! باور کن!!!!
-
من را...به نام کوچکم صدا بزن!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:48
درخت را به نام برگ...بهار را به نام گل...ستاره را به نام نور... کوه را به نام سنگ...دل شکفته مرا به نام عشق...عشق را به نام درد... مرا... به نام کوچکم صدا بزن!
-
خاطرم نیست...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:43
خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم؟ هر چه هستی گذرا نیست هوایت...بویت... فقط آهسته بگو... با دلم می مانی...؟!
-
یا نیا...یا نرو...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:39
هر بار پاره ای از وجودم را می بری... یا نیا... یا نرو...
-
کاسه ی صبر...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:34
کاسه ی صبرش لبریز بود! مشکلش... کوچکی کاسه بود!!!
-
حکمت...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:32
می گویند شکستنی رفع بلاست... ای تحمل کن! شاید حکمتیست...
-
تو...شناگر ماهری!
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:29
مهم نیست شناگر ماهری باشم یا نه؟! من تنها با نگاهی به چشم های دریایی تو... غرق خواهم شد!!!
-
دنیا کوچک و تو از من دور شده ای...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:23
دنیا هر چقدر هم که کوچک باشد... تو از من دور شده ای... و این تمام واقعیت هاست!!!
-
بی رحم ترین دختر دنیا...
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 16:16
امشب می خواهم تا خود صبح به یاد غم های گذشته ام اشک بریزم... گذشته ام برای دیدنت به امروز تبدیل شد! به دست بی رحم ترین دختر دنیا... این دختر دنیا و آرزوهایم را از من گرفت و بخت مرا لباس سیاه پوشاند تا به آرزوهای پلیدش برسد!! نفهمید حس من دروغین نبود...!!!
-
هستی من...!
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 11:03
تو همه ی هستی من ! هستی من !! تو همه زندگی من هستی... کاشکی شعر مرا می خواندی.................!
-
سکوت..................
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 10:49
گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت می کند! تا تو بارها بگویی:خدای من........
-
ساعت به وقت چشم هایت!!!
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 10:45
من ساعتم را با چشم های تو تنظیم می کنم! اخم که می کنی... دقایقی از نیمه شب گذشته است!!!
-
حضور تو.........................
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 10:35
ثانیه ها... روزها... ماه ها... حقیرتر از آنند که بهانه ای برای از یاد بردنت باشند...!
-
کمک!!!!
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 10:24
خدایا ! کمک کن دیرتر برنجم... زودتر ببخشم... کمتر قضاوت کنم... و بیشتر فرصت دهم!!!
-
حرف دلم...
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 10:20
حرف هایی هست که تو نمی دانی! حرف هایی که گفتم و نشنیدی... یا شاید نخواستی بشنوی!! شاید اگر صبر می کردی حالا این همه از من دور نبودی... دور رفتی تا راحت باشی؟ یا رفتی تا این پا و آن پا شدنت و اشک هایت را برای خداحافظی نبینم...؟!
-
چطوری..؟
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 10:08
کاش آن لحظه ای که یکی ازت می پرسه چطوری؟ و تو جواب می دهی خوبم! کسی باشه محکم بغلت کند و آرام در گوشت بگوید:می دونم خوب نیستی.........
-
رفت.......................................
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 10:01
فرصت هایم از دست رفت........... ولی هنوز از دست نرفتم!!!