-
شما؟عزیز دل!شما...
شنبه 11 شهریورماه سال 1391 15:17
ابتدا شما بودم! بعد... عزیز دلت شدم!!! و امروز دوباره شما شده ام! درست مثل وقتی که خواب می بینی و صبح باز می گردی سر جای اولت!!!
-
کاش....................
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 14:30
کاش نجابتم را بهانه ی رفتنت نمی کردی! تا با دیدن هر زن هرزه ای به خودم نگویم... اگر مثل این بودی او نمی رفت...!
-
انسان ها...بال...فرشته!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 14:24
انسان ها از ابتدا بال داشتند! باران بارید و زمستان شد... و آن ها از ترس خیس شدن در غارهای بی روزنه ماندند که... بال هایشان خشک شد و افتاد!!!
-
کشور من!!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 14:19
در کشور من مردم با نفرت بیشتری به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند تا اعدام! زیستن با این مردمان دردناک است...!!!!
-
ثبت احوال...
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 14:15
شناسنامه و شماره ملی مرا در میهنم به رسمیت می شمارد! دوستم بدار... می خواهم نامم در قلبت؛در سرزمین واقعی ام ثبت شود!!!!!
-
دست من!پاهای او...
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 14:11
خدایا! دستانی را در دستانم قرار ده که پاهایش با دیگری همراه نباشد... آمین!!!
-
مرد فاحشه...زن باکره...
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 14:08
عجب روزگاریست... مردی که هر شب با زنی بخوابد باکره است! اما دختری که آرزوی یک شب را با معشوقه خویش سر کند... فاحشه است!!!
-
می ترسم دیر شود...خیلی دیر!!!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 14:03
ترسم آن روز بیایی که نباشد جسدم! کوزه گر کوزه بسازد ز خاک جسدم... لب آن کوزه بسازد ز خاک لب من... بی خبر لب بگذاری به لبان جسدم........!!!
-
پایت را...بردار!!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:59
تو بردی! همه هورا کشیدند... حالا پایت را از روی خرده های دلم بردار!!!
-
به پایت...سوختم!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:53
قدر پاهایت را بدان!!! من به پای تو... چه شب و روزها که نسوختم......!!!
-
من و تو یک روح...اما در دو بدن!!!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:50
آنقدر با تو یکی شدم که وقتی نیستی.... دنبال خودم می گردم!!!
-
تو همه ی منی..........همه ام!!!!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:48
ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام! با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد.............
-
در آغوشت می کشم...ببین تیر می کشم!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:45
سرت را میان سینه ام بگذار... گوش کن! تاپ تاپ سقوطم را...! دچار نوستالژی دردناکی شده ام این روزها... تیر می کشم!!!
-
تلنگری برای شکستن!!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:20
گاهی آنقدر از گریه پری که دیگر گریه جوابت نمی دهد! آن زمان است که تمام لحظه هایت می شود بغض!! نگاهت...نفس کشیدنت...سلامت... نشستنت...ایستادنت...رفتنت...آمدنت... بیداری و خوابیدنت...حتی خندیدنت می شود بغض! بغضی که مدام بهانه می خواهد... تلنگری برای شکستن... برای هق هق!!!!!!!!!!!!!!
-
مساوات بین زن ومرد؟!!!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:13
اگر دنیا عدالت داشت... مرد هم بکارت داشت...........
-
تقدیر یا تقصیر؟!
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:10
خدایا! آخرش نفهمیدم!!! اینجایی که هستم تقدیر من است یا تقصیر من.........
-
بخند!بگو سیییییییب....
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 13:07
من آدم تو حوا! بیا جهانی دیگر آغاز کنیم...! لبخند بزن... بگو سیب...!!!
-
آغوش تو.............!!!مساویست با...آرامش!
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 13:29
آغوش بعضی ها علم را زیر سوال می برد! آنقدر آرامت می کند که هیچ مسکنی جایش را نمی گیرد...
-
دیار تو!شهر تو!
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 13:24
در دیاری که تو آنجا باشی... بودن آنجا کافیست... آرزوهای دگر... اوج بی انصافیست...!!!
-
هضم حرفهایم...
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 13:16
گاهی حرفم را برای نان ریزه های حیاطمان می زنم... شاید گنجشکان هضمش کنند!
-
تیکه یا تکیه؟؟؟
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 13:13
دوستت دارم... تیکه کلام او بود! من بی جهت بهآن تکیه داده بودم..............!!!!!!!!!
-
پرواز...........
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 13:12
آنقدر رشد کن که پرندگان به آرزوی نشستن به روی شاخه هایت حیران بمانند...
-
دشمن!دوست!!!
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 13:07
دشمنانت را فراموش کن... تنها کسی که می تواند تو را به خاک سیاه بنشاند... یک دوست کاملا مورد اعتماد توست...!!!
-
باز هم تو!!!!
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 13:00
چه کاغذها که سپیدی دلشان از نام تو سیاه شد... از دل تنگی هایم...از احساسم هزاران هزار صفحه کاغذ سیاه شدند... کاغذها عاشق شدند ولی تو..................!
-
لباس بپوش!!!
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 12:54
سخت است... از بغض گلو درد می گیری و همه می گویند:لباس گرم بپوش!!!!!!
-
گریه............................................
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 12:52
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک می ریزد... زندگی به رنج کشیدنش می ارزد!
-
تنها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 12:49
آنقدر تنهایم که وقتی می گویند ما......................... بغضم می ترکد...!!!!!!!!!!
-
رضا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 12:43
گریه ام را سکوت می کنم... همیشه راضی می شوی! به سکوتی که هیچ وقت علامت رضا نبود...!!!
-
خسته...................
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 12:40
دلم کمی هوا می خواهد؛ اما در سرنگ!!! خسته ام.........................................
-
مهمان!بمان!!!!می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1391 12:37
آمدنت را یادم نیست! بی صدا آمدی بی آنکه بخواهم... اما اکنون با ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا می کنم... مهمان ناخوانده قلبم...بمان!!!